۱۳۹۷ بهمن ۲۲, دوشنبه

یَحیَی بن سُلَیمان جُعفِي کُوفِي مقرئ

حافظ أبوسعید یحیی بن سُلَیمان بن یحیی بن سعید بن مُسلم بن عُبَید بن مُسلم جُعفِي مقرئ کُوفِي الاصل اما ساکن مصر بوده، و در سال  238 هجری قمری وفات یافته است.(1، 6 و 8)
   موصوف از إبراهیم بن یزید بن مَردانبه، أبوبکر بن عَیَّاش بن سالم أسدِي، أحمد بن أشکاب حضرمِي، أحمد بن بَشِير کُوفِي، أسد بن موسی أموِي، إسماعیل بن إبراهیم هذلِي، إسماعیل بن أمیه بن عمرو أموِي، إسماعیل بن عُلَیَّه، حفص بن غیاث نخعِي، حکم بن ظُهَیر، خَصِيب بن ناصح، رفاعه بن إیاس بن نذیر ضَبِّي، زیاد بن حسن تمیمِي، سلام بن سلیم حنفِي، سلیمان بن حیان جعفرِي، عبدالله بن أجلَح کِندِي، عبدالله بن إدریس أودِي، عبدالله بن مبارک حنظلِي، عبدالله بن نُمَیر همدانِي، عبدالله بن وَهب مِصرِي، عبدالرحمن بن محمد محاربِي، عبدالرحیم بن سُلیمان کنانِي، عبدالسلام بن حرب ملائِي، عبدالعزیز بن محمد دَرَاوَردِي، علی بن عابس أسدِي، علِي بن مسهر قرشِي، عمرو بن قاسم بن حبیب تمار، پسر عموی پدرش عمرو بن عثمان بن سعید جُعفِي، فضیل بن عیاض تمیمِي، أبِي سعید محمد بن أسعد تَغلبِي، مالک بن أنس أصبحِي، محمد بن سلیمان اصفهانِي، محمد بن عَمِيره نَخعِي، محمد بن فُضَیل بن غَزوان ضبِي، مروان بن معاویه فزارِي، مسعر بن کدام عامرِي، هشام بن حسان أزدِي، وکیع بن جراح، ولید بن وَهب هَمدانِي، یحیی بن زکریا همدانِي، یحیی بن سُلَیم طائفِي، یحیی بن سَلَّام بن أبِي ثَعلبه تَمیمِي بَصرِي ساکن إفریقیه، یحیی بن عبدالملک بن أبِي غَنِيَّه، أبِي المحیاة یحیی بن یَعلَی تَیمِي، یحیی بن یَمان عجلِي، یونُس بن بُکَیر شَیبانِي، أبِي خالد أحمر و عده أی دیگر حدیث روایت نموده، و از او محمد بن إسماعیل بخارِي، إبراهیم بن حسین همدانِي، إبراهیم بن أبِي داود أسدِي، أحمد بن حماد تجیبِي، أحمد بن حسن تَرمذِي، أبوإبراهیم أحمد بن سعد بن إبراهیم زُهرِي، أحمد بن سَهل بن ربیع بن سُلَیمان إخمِيمِي، أحمد بن سَیَّار مَروَزِي، أحمد بن محمد بن حجاج بن رِشدین بن سعد مِصرِي، أحمد بن محمد بن نافع طَحَّان، أحمد بن یحیی بن خالد بن حَیَّان رَقِي، إسحاق بن أبِي إسرائیل مروزِي، إسماعیل بن إسحاق ثقفِي، إسماعیل بن عبدالله اصفهانِي سمویه، حسن بن سفیان شیبانِي، حسن بن علِي بن زُولاق مِصرِي، حسن بن غُلَیب بن سعید أزدِي مِصرِي، حسین بن إسحاق تُستَرِي، حسین بن سمیدع بجلِي، حسین بن عبدالغفار أزدِي، روح بن فرج قطان، طاهر بن عیسی بن قِیرس تمِيمِي مصرِي، أبوزُرعه عبیدالله بن عبدالکریم رازِي، عثمان بن خُزَّاذ أنطاکِي، عثمان بن سعید دارمِي، أبوخَیثمه علِي بن عَمرو بن خالد حَرَّانِي، عمر بن أبِي عمر عَبدِي، قاسم بن محمد سَلامِي، أبوطاهر محمد بن أحمد بن عثمان مَدِینِي، أبوحاتم محمد بن إدریس رازِي، محمد بن إسحاق صاغانِي، محمد بن جمعه قهستانِي، محمد بن حسن مصرِي، پسر دختر رِشدین بن سعد، محمد بن عباد مکِي، محمد بن عوف طائِي حِمصِي، أبوالأحوص محمد بن هیثم قاضِي عُکبَرا، محمد بن یحیی ذُهلِي، موسی بن سهل رملِي، یعقوب بن کاسب مدنِي، یعقوب بن سفیان فسوِي، یوسف بن عبدالهادِي مقدسِي، ابن حیویه إسفراینِي و تعدادی دیگر از وی روایت کرده اند.(1 و9)
أحمد بن شعیب نسائِي می گوید: او ثقه نیست.(5) إمام أبومحمد عبدالرحمن بن أبِي حاتم رازِي در کتاب الجرح والتعدیل می نویسد: پدرم از أبوسعید یحیی بن سلیمان نخعِي کوفی در مصر حدیث نوشته است، و پدرم و نیز أبوزُرعه رازِي از وی حدیث روایت نموده اند. عبدالرحمن بن أبِي حاتم می گوید: از پدرم راجع به یحیی بن سلیمان نخعِي کوفِي سوال گردید. پدرم گفت: او شیخ است.(2)  
  حافظ ابن حجر عسقلانِي در کتاب تهذیب التهذیب آورده است: دارقطنِي می گوید: یحیی بن سلیمان جعفِي ثقه است. مسلمه بن قاسم گفته است: روایت از وی اشکالی ندارد. أبوجعفر عقیلِي او را ثقه گفته، و می گوید: او را احادیثی منکری نیز هست.(5)
   إمام محمد بن حبان بستِي در کتاب تقریب الثقات  یحیی بن سلیمان جعفِي را در شمار ثقات آورده، و می نویسد: أبوسعید یحیی بن سلیمان جُعفِي از اتباع تابعین و از اهالی کوفه بوده، و در مصر سکونت داشته، اما گاهی چیزهای عجیب روایت می کرده است.(4)  
   أبوسعید بن یونس می گوید: یحیی بن سلیمان جعفِي در سال 237 هجری قمری وفات یافته است، و در جای دیگر وفات او را در سال 238 هجری قمری  گفته است.(1) ذهبی نیز در کتاب تاریخ اسلام وفات او را در سال 238 هجری قمری آورده است.(7)
منابع و مآخذ:
1 – تهذیب الکمال – جلد سی و یکم – از  صفحه 369 الی صفحه 372 – به شماره 6842 – تالیف حافظ جمال الدین مزی – عربی.
2 – تاریخ کبیر – جلد هشتم – قسم دوم از جزء چهارم – صفحه 35 – به شماره 2999 – تالیف إمام محمد بن إسماعیل بخاری – عربِي.
3 – الجرح والتعدیل – جلد نهم – صفحه 189 و 190 – به شماره 16293/ 638 – تالیف ابومحمد عبدالرحمن بن ابی حاتم رازی – عربی.
4 – تقریب الثقات – صفحه 1290 – به شماره 15355 – تالیف إمام محمد بن حبان بستِي خراسانِي – عربی.
5 – تهذیب التهذیب – جلد ششم – صفحه 141 و 142 – به شماره 8837 – تالیف حافظ ابن حجر عسقلانِي – عربی.
6 – شذرات الذهب – جلد دوم – صفحه 215 – حوادث سال 238 هجری قمری – تالیف شهاب الدین ابن عماد حنبلی – عربی.
7 – تاریخ اسلام – جلد هفدهم – صفحه 26 – حوادث سال 238 هجری قمری - تالیف إمام أبوعبدالله شمس الدین ذهبِي – عربی.
8 – أسامِي من روي عنهم محمد بن إسماعیل بخاری – صفحه 225 – به شماره 277 – تالیف أبِي أحمد عبدالله بن عدِي جرجانِي – عربی.
9 – موسوعة الحدیث – معلومات عن الراوِي – عربی.

۱۳۹۷ بهمن ۱۹, جمعه

حسین بن فَهم بغدادِي

حافظ بزرگ ابوعلی حسین بن محمد بن عبدالرحمن بن فهم بن مُحرز بن ابراهیم بغدادِي معروف به حسین بن فهم در ماه رمضان سال 211 هجری قمری متولد گردیده، و در جانب شرقی ناحیه رصافه بغداد سکونت داشته است. نامبرده از محمد بن سعد کاتب واقدِي صاحب کتاب طبقات، خلف بن هشام بَزَّار، محمد بن سلام جُمحِي، یحیی بن معین، مصعب بن عبدالله زبیرِي، أبا خیثمه زُهیر بن حرب، حسن بن حماد سَجَّاده، مُحرِز بن عَون، سلیمان بن أبِي شیخ، عبیدالله بن عمر قوارِيرِي و هم ردیفان ایشان حدیث روایت نموده است. و از او احمد بن معروف خشاب، احمد بن کامل قاضِي، إسماعیل بن علِي خطبِي و ابوعلی طومارِي روایت کرده اند. می گویند: روایاتش از روی فهم سخت و دشوار است، مگر برای کسانی که با او ملازمت داشتند، و او با اهل علم مجالس مذاکره داشته، و جماعتی از او بر سبیل مذاکره املاء گرفته اند. احمد بن کامل می گوید: حسین بن فهم نیکو مجلس، متخصص در علوم، حافظ حدیث، فصیح الکلام، متوسط در علم فقه و وارد به اصناف، اخبار، نسب، شعر و معرفة الرجال بوده، و به مذهب عراقیین تمایل داشته است. حسن بن فهم می گفت: با ابن معین مصاحبت داشتم، معرفة الرجال را از او آموختم، با مصعب بن عبدالله زبیری مصاحبت داشتم، علم انساب را از او فراگرفتم، با أبا خیثمه صحبت داشتم، مسند را از او آموختم، و حسن بن حماد سجاده فقه را به من آموزش داد. دارقطنی می گوید: حسین بن فهم قوی نیست. ابوالفرج طناجیرِي از علی بن عمر تمار و او از ابوبکر بن کامل قاضِي و او از حسین بن فهم روایت نموده، که گفت: فرزندام! برایم شهادت دهید، که اگر من یکی از این سه عمل را انجام دادم، دیوانه می باشم: اگر در نزد حاکم شهادت دهم، اگر برای عوام حدیث بگویم، و اگر امانت کسی را بپذیرم. أزهرِي از عبدالرحمن بن خلال و او از محمد بن احمد بن یعقوب بن شیبه روایت نموده، که گفت: از ابوبکر بن ابی خیثمه شنیدم، که می گفت: وقتی که فهم پدر حسین بن فهم متولد گردید، پدرش قرآن کریم را به سبیل تفاعل گرفت، و هر  صفحه أی را که باز کرد، این جملات آمد: (فَهُم لَا یَعقِلُون – فَهُم لَا یَعمَلُون – فَهُم لَا یُبصِرُون – فَهُم لَا یَسمَعُون.) برآشفته شد، و او را فهم نامید.
 محمد بن احمد بن رِزق به نقل از اسماعیل بن علی خُطبِي گفته است: از أباعلی حسین بن فهم دربارۀ تاریخ تولدش پرسیدم، گفت: من در ماه رمضان سال 211 هجری قمری متولد گردیدم. ابن رِزق  از قول اسماعیل خطبِي می گوید: ابوعلی حسین بن محمد بن عبدالرحمن بن فهم در شامگاه روز جمعه وفات یافت و در چاشتگاه روز شنبه در ماه رجب سال 289 هجری قمری او را دفن کردند، و در گورستان باب البَرَادان(که در آن جماعتی از اهل فضل و دانشمندان از جمله برامکه بغداد دفن اند) به خاک سپرده شد، و در روز دفن وی زلزله شدیدی مدینة السلام بغداد را لرزاند. حسن بن ابی بکر به نقل از احمد بن کامل قاضی می گوید: حسین بن محمد بن عبدالرحمن بن فهم شامگاه روز جمعه وفات یافت، و در روز جمعه چهارده شب باقیمانده از ماه رجب سال 289 هجری قمری دفن گردید، عمر وی در هنگام وفات 79 سال بود، اما در رنگ چهره اش تغیر عمده أی مشاهده نمی شد.
منابع و مآخذ:
1 – طبقات علماء الحدیث – جزء دوم – صفحه 396 و 397 – به شماره 669 – تالیف امام ابی عبدالله دمشقی صالحي – عربی.
2 – تاریخ بغداد – جلد هشتم – صفحه 657 و 658 – به شماره  4143 – تالیف خطیب ابوبکر بغدادی – عربی.

علی بن محمد حلبِي

إمام علامه قاضِي ابوالحسن علی بن محمد بن اسحاق بن یزید حلبی از فقهای مذهب شافعی ساکن مصر بوده است. موصوف در سال 295 هجری قمری متولد گردید. نامبرده از پدربزرگش إسحاق بن محمد بن یزید حلبِي، خیثمه بن سلیمان، أبامعمر حسین بن محمد بن سنان، أباالرضا حسین بن عیسی خزرجِي عِرقِي در طرابلس، أباالحسن علی بن عبدالحمید غضائرِي، أبامحمد جعفر بن محمد بن مروان وزان، أبا محمد عبدالرحمن بن عبیدالله برادرزادۀ إمام، محمد بن ابراهیم بن نیروز أنماطِي، أبابکر محمد بن منصور شیعِي، أباعبدالله محاملِي، محمد بن نوح جندیشابورِي، أبابکر بن زیاد نیشابورِي در بغداد، أباعبیدالله محمد بن ربیع بن سلیمان جِيزِي در مدینه، أبامحمد بکر بن عبدالله طائِي، أباالقاسم عبدالصمد بن سعید بن یعقوب، أباالقاسم یعقوب بن أحمد بن ثَوابه، أباعبدالله محمد بن ولید بن عرق حمصیین در حمص، حافظ أباعلی محمد بن سعید در رقه، أباعلی حسن بن علی رافقِي در رافقه، أباالحسن احمد بن زکریا بن یحیی بن یعقوب مقدسِي در بیت المقدس، محمد بن احمد بن صفره مصیصِي، محمد بن مخلد، حسن بن یحیی بن عیاش، احمد بن محمد بن سالم کاتب، أباعبدالله احمد بن علی بن علاء جوزجانِي، محمد بن عبدالله بن غَیلان خرار، عبدالله بن سلیمان بن عیسی وراق در بغداد، طلحه بن عبیدالله عمرِي در رمله، اسماعیل بن یعقوب بن ابراهیم جِراب، احمد بن عبدالله ناقد در مصر و جماعتی دیگر غیر از ایشان حدیث روایت نموده، و از او استاد ابوسعد عبدالملک بن ابی عثمان زاهد، ابوالحسن رَشَا بن نظیف، ابوعبدالله حسین بن عتیق بن حسین بن رَوَّاس تُنیسِي، ابوالقاسم علی بن عبدالواحد نجِيرمِي، ابوالفتح عبدالملک بن عمر بن خلف رزَّاز بغدادِي، محمد بن احمد بن محمد بن حسنون نرسِي، ابوالحسین محمد بن مکِي مصرِي و عده أی دیگر روایت کرده اند.
    قاضی ابوالحسن علی بن محمد حلبی یکی از شعرای روزگارش نیز بوده است، چنان که ابوسعود احمد بن علی بن محمد بن احمد بن مُجلِي از عبدالمحسن بن محمد بن علی و او از ابوالحسن احمد بن محمد بن ابی قدومه و او از قاضی ابوالحسن علی بن عبدالله بن حسن دینورِي روایت نموده، که گفت: ابوالحسن علی بن محمد بن اسحاق معروف به ابن یزید حلبِي شعر زیر را برای ابی بکر صنوبرِي نگاشت:
 یزید الفقه   والفقهاء  حباً    إلی قلبِي فقیه بنِي یزیدِ   تناهی ثم زاد علی التناهِي      وَ حاول أن یزید علی المزید                                      أبا الحسن ابتدل   عمراً    مداه           مدِي أمد  وَ لیس مدِي لبید       وَ عش  عیشاً جدیداً  کل یوم               فرید  العین   بالعیش      الجدید
                                                فکم  من مستفاد  منه علماً       یمد   إلیک   کف    المستفید
   قاضی ابوالحسن علی بن محمد حلبِي عمر زیادی نموده است، امام ذهبی می گوید: او اضافه از صد و ده سال عمر کرده است. ابن عساکر در تاریخ دمشق آورده است: ابوالحسن علی بن محمد حلبِي در سال 396 هجری قمری وفات یافت، و تولد وی در سال 295 هحری قمری بوده است، که بدین حساب عمر او یکصد و یک سال می شود.
منابع و مآخذ:
1 – سیر اعلام النبلاء – جلد سوم – صفحه 1082 و 1083 – به شماره 3623 – طبقه بیست و یکم – تالیف امام ذهبی – عربی.
2 – تاریخ دمشق – جزء چهل و سوم – صفحه 148، 149 و 150 – به شماره 5017 – تالیف ابن عساکر دمشقی – عربی.

سفیان بن سعید ثورِي کوفِي


شیخ الإسلام إمامُ الحُفَّاظ سَیدُ العلماء العاملین روزگارش ابوعبدالله سفیان بن سعید بن مسروق بن حبیب بن رافع بن عبدالله بن موهبه بن أبَي بن عبدالله بن مُنقِذ بن نصر بن حارث بن ثَعلَبَه بن عامر بن مِلکان بن ثور بن عبدمناة بن أد بن طابخَه بن إلیاس بن مُضر بن نزار بن مَعَد بن عدنان ثورِي کوفِي می باشد.(1و 2) و وجه انتساب او به ثوری را به جهات مختلف گفته اند: شیخ فریدالدین عطار نیشابوری در کتاب تذکرة الاولیاء در مورد ثوری دو روایت آورده، و می نویسد: یک روز به غفلت پای در مسجد نهاد(مستحب است در ورود به مسجد پای راست و در خروج پای چپ پیش نهادن) آوازی شنید که یا ثور! و دیگر آنکه: پای در کشت زاری نهاد، آواز آمد، که یا ثور! و ثوری از آن سبب گفتند. ابن خلکان و دیگران گویند: نسبت او به ثور بن عبدمناة یکی از اجدادش بوده است، و صاحب کتاب تلخیص الآثار نسبت او را به ثور اطحل نام کوهی به مدینه کند که ثور بن عبدمناة نیز بدان منسوب است.(12) سفیان ثوری شخصیتی مجتهد، فقیه، یکی از بزرگان زهاد، از جمله اتباع تابعین و مصنف کتاب الجامع و ملقب به امیرالمؤمنین در حدیث بوده است. سفیان ثوری به اتفاق علماء و مورخین در سال 97 هجری قمری مطابق سال 716 میلادی در زمان خلافت سلیمان بن عبدالملک خلیفه اموی در خراسان متولد گردید، زیرا پدرش در آن هنگام جهت مشارکت در جهاد به خراسان فرستاده شده بود، اما نامبرده در کوفه نشو و نمو کرده است. سعید بن مسروق پدر سفیان محدثی صادق و از اصحاب عامر شعبِي، خیثمه بن عبدالرحمن و از ثقات کوفیین بوده، و او را در شمار صغار تابعین آورده اند، که در سال 126 هجری قمری وفات یافته است، و از وی صاحبان صحاح سته (کتب شش گانه حدیث) روایاتی نقل نموده اند. و پدر بزرگش مسروق در جنگ جمل جزء لشکریان حضرت علی بن ابی طالب(رض) بود. پدر سفیان ثوری مردی تنگدست بود، به آن هم در بدایت امر او را به فراگیری علوم تشویق و کمک نمود، و مادرش نیز زنی درستکار بود، و فرزندش را از کودکی به سوی طلب علم فرستاد، و به او می گفت: تا وقتی که خرچی تو را با چرخ ریسی ام پرداخت می کنم، برو و دانش فرا گیر. خودش نیز به فراگیری علم و دانش علاقه أی زیاد داشت، و در این راه تلاش فراوان کرد. سفیان ثوری در دوران دو سلسله یعنی خلافت اموی و عباسی زندگی کرد، او وقتی در سال 132 هجری قمری خلافت از خاندان اموی به خاندان عباسی انتقال نمود، شاهد رویاروی سهمگینی در جامه اسلامی بود، که باعث یک سری نبردهای مهلک و کشتارهای وحشتناک گردید، قیام دولت عباسی از شهر کوفه اعلام گردید، و سفیان ثوری شاهد تمام ماجراها بود، و در آن زمان او یکی از بزرگترین علمای کوفه و از استادان و شیوخ معروف آن سامان به شمار می آمد، و در پیش آمد های ناگوار و در سختی ها مردم برای کسب فتوا و سوال های که داشتند، به او روی می آوردند، سفیان من باب پرهیز از فتنه و آشوب از این حوادث خود را کنار کشید. او سید اهل زمانه اش بود، اما او را آرام نگذاشتند. ابوجعفر منصور خلیفه عباسی قبل از وی بر امام ابوحنیفه فشار های زیادی وارد کرد، تا منصب قضاوت او را بپذیرد، اما آن امام بزرگوار با وجود شکنجه، شلاق، زندان و تهدید  منصب قضاوت را قبول نکرد، و از پیشنهاد خلیفه سربازد، تا بالآخره در زندان منصور جان سپرد. بعد از وفات امام ابوحنیفه منصور به جستجوی فرد مناسب دیگری پرداخت، سفیان ثوری را به او معرفی نمودند، و گفتند: او داناترین فرد بر روی زمین است، منصور پی در پی کس به دنبال او فرستاد، و می خواست او را متولی قضاء گرداند، اما او قبول نکرد، منصور در فراخوانی سفیان ثوری پافشاری زیادی کرد، و سفیان نیز بر نپذیرفتن منصب قضاء اصرار نمود، تا بالآخره مجبور شد، در سال 144 هجری قمری از کوفه برآمد، و رهسپار مکه شد، اما منصور به تعقیب او پرداخت، و کسانی را به شهرها می فرستاد تا جار بزنند: هر آن کس که سفیان ثوری را بیاورد، ده هزار درهم پاداش می گیرد، او سپس به مدینه رفت، و از آنجا عازم بصره شد، و در آن جا  برای آنکه او را نشناسند، در باغی مشغول پاسبانی گردید. امام ثوری مدت زیادی در بصره نماند، تا مردم او را شناختند، و آهنگ او نمودند، امام ثوری آن جا را بسوی بلاد یمن ترک کرد، و در آن جا بود، که سختی ها و فشار ها سخت تر و بیشتر شد، و در آن سرزمین بود، که به او تهمت دزدی زدند، و کسی او را در آن مکان دور و غریب نمی شناخت، وی را به حاکم شهر که امیر معن بن زائده بود، تحویل دادند، که به بصیرت، مروت، اخلاق و بزرگ منشی شهرت داشت، وقتی با وی صحبت می کرد، گفت: اسمت چیست؟ سفیان پاسخ پاسخ داد: عبدالله بن عبدالرحمن. معن پرسید: تو را به خدا، نسبت تو به کی می رسد؟ امام ثوری گفت: من سفیان بن سعید بن مسروق هستم. امیر معن گفت: ثوری؟ پاسخ داد: ثوری. معن گفت: تو همان شخصی هستی، که از فرمان امیرالمؤمنین سرپیچی کرده أی؟ گفت: آری. مدتی خاموش ماند، و سپس گفت: اگر خواستی بمان، و هرگاه میل داشتی، این جا را ترک کن. قسم به خدا! که اگر زیر پایم بودی، آن را بر نمی داشتم. غربت امام ثوری و گریز او از شهری به شهری دیگر و از مکانی به مکانی آخر در تمام ایام خلافت منصور عباسی ادامه داشت، گاه در عراق، زمانی در حجاز و ایامی در یمن بسر می برد، و بالآخره در پایان تصمیم گرفت، برای گزاردن حج و نیز پناه جستن به مکه برود، منصور نیز در همان سال یعنی سال 158 هجری قمری برای حج عزیمت کرد، به او اطلاع دادند، که سفیان ثوری هم در مکه بسر می برد، کسی را فرستاد، تا سفیان را دستگیر نموده،  و او را به صلیب بکشد، و دار صلیب را نصب نموده، و به جستجوی امام ثوری پرداخت، وقتی امام ثوری مطلع گردید، رفت و دست به پرده أی کعبه آویخت، و خداوند جل جلاله را قسم داد، تا نگذارد، منصور وارد مکه شود، و آنقدر دعا نمود، تا آن که کرامت وی آشکار شد، و منصور به امر خدای عزوجل به شدت بیمار گردید، و قبل از آن که به مکه برسد، جان به جان آفرین تسلیم نمود. با وفات منصور خلیفه عباسی امام ثوری می پنداشت که درد و رنج وی پایان یافته است، بنا براین به شهر و دیار خود کوفه باز گشت، و در بین مردم ظاهر شد، و مانند گذشته شروع کرد به بیان حدیث و تدریس نمودن، اما باز دوباره مهدی خلیفه عباسی که به جای پدرش منصور نشسته بود، او را طلب کرد، و او را هرچه سریع تر احضار نمودند. سفیان وقتی به نزد مهدی برده شد، این گفتگوی عجیب میان شان به وقوع پیوست: خلیفه مهدی گفت: ای اباعبدالله! این خاتم من است، بگیر، و در میان این امت بر اساس کتاب و سنت رفتار کن. امام ثوری گفت: آیا امیرالمؤمنین مرا در صحبت کردن امان می دهد؟ مهدی گفت: آری. ثوری گفت: کسی بسویم مفرست، تا خود بیایم، و چیزی به من مده، تا خود از تو نخواسته باشم. مهدی خشمگین شد، و خواست تا آسیبش رساند. کاتب خلیفه گفت: مگر ایمینش نداشته بودی؟ مهدی گفت: چرا، لیکن پیمان منصب قضا را برای او بنویس. کاتب آن را نوشت، و بر خلاف میل سفیان به او داد. امام ثوری از نزد خلیفه خارج شد، و حکم منصب قضاوت را به همراه داشت، که ممهور به مهر خاتم خود خلیفه بود. وقتی بر رود دجله می گذشتند، حکم را در رود انداخت، همراهانی که با او بودند، او را از این کار باز داشته، و او را به قبول منصب قضا و عمل به کتاب و سنت نصیحت می کردند، و وی آنان را دیوانه دانسته، و کوته فکرشان می پنداشت. بالآخره منصب قضاوت را قبول نکرد، و متواری گردید، و به بصره گریخت، و در نزد محدث مشهور یحیی بن سعید قطان مخفی شد. بعد از آن که محدثان از وجود وی در آن جا با خبر شدند، مخفیانه دسته دسته به خانه أی یحیی بن سعید قطان به نزد او می رفتند. و وی تا هنگام مرگ در اختفاء بسر برد. خلیفه مهدی نیز در جستجوی امام ثوری سخت گرفت، و برای سرش جائزه أی یکصد هزار درهمی تعین نمود، بویژه پس از آن که دانست که ثوری حکم وی را در رودخانه انداخته است.(15) سفیان ثوری در ماه شعبان سال 161 هجری قمری مطابق سال 778 میلادی در بصره در حالی که متواری بود وفات یافت.(7) موصوف مردی صاحب مذهب بود، و مذهب فقهی خاص خود را داشت، و از جمله اتباع مذهبش یکی هم ابونصر بشر بن حارث مروزی متصوف بزرگ معروف به بشر حافی متوفی سال 227 هجری قمری بود، و پیروانش در خراسان تا  آخر قرن چهارم و حتی طبق گفتۀ بعضی ها تا قرن هفتم هجری قمری و تا زمان شیخ الاسلام تقی الدین ابوالعباس ابن تیمیه نمیری حرانی موجود بوده اند، اما رفته رفته از بین رفتند، و منقرض گردیدند. سفیان ثوری را بعضی از مخالفینش متهم به تمایل خفیف بر تشیع نمودند، و می گویند، او به همراه تقدم ابوبکر و عمر، علی را بر عثمان مقدم می شمرد. اما عده ای از سران مذهب تشیع او را مذمت نموده اند.(14) از تالیفات او کتب زیر می باشد: 1 – الجامع الکبیر در حدیث. 2 – الجامع الصغیر در حدیث. 3 – کتابی در علم فرائض. 4 – رساله أی برای عباد بن عباد أرسوفِي.(10)  ابن جوزی نیز کتابی در مناقب سفیان ثوری نگاشته است.(7)
   سفیان ثوری از محضر حدود ششصد شیخ استفاده نموده، و از آن ها دانش آموخت. موصوف از إبراهیم بن عبدالأعلی، إبراهیم بن عقبه، إبراهیم بن محمد بن منتسر، إبراهیم بن مهاجر بجلی، إبراهیم بن میسره، إبراهیم بن یزید خُوزِي، أجلح بن عبدالله کِندِي، آدم بن سلیمان پدر یحیی بن آدم، أسامه بن زید لَیثِي، إسرائیل أبِي موسی، أسلم مِنقَرِي، إسماعیل بن إبراهیم بن عبدالرحمن بن عبدالله بن أبِي ربیعه مَخزومِي، إسماعیل بن أمیه، إسماعیل بن أبِي خالد، إسماعیل بن سُمیع، إسماعیل بن عبدالرحمن سُدِي، أبِي هاشم إسماعیل بن کثیر، أسود بن قَیس، أشعَث بن أبِي الشَعثاء، أغَر بن صَبَّاح، أفلت بن خلیفه، إیاد بن لَقیط، أیوب بن أبِي تمِيمَه سُختِيانِي، أیوب بن موسی، بَختَرِي بن مُختار، بُرد بن سنان شامِي، بُرَید بن عبدالله بن أبِي برُده بن أبِي موسی أشعرِي، بشیر أبِي إسماعیل، بشیر دوست ابن زبیر، بُکَیر بن عطاء، بَهز بن حکیم، أبِي بشر بیان بن بشر أحمسِي، توبه عنبرِي، ثابت بن عبید، أبِي المقدام ثابت بن هُرمُز حَدَّاد، ثور بن یزید رَحبِي، ثُوَیر بن أبِي فاخته، جابر جعفِي، جامع بن أبِي راشد، أبِي صَخره جامع بن شداد، جبله بن سُحَیم، جعفر بن بُرقان، جعفر بن محمد صادق، جعفر بن میمون، حبیب بن أبِي ثابت، حبیب بن شهید، حبیب بن أبِي عمره، حجاج بن فُرافِضه، حسن بن عبیدالله نَخعِي، حَسَم بن عمرو فُقَیمِي، حُصین بن عبدالرحمن سُلَمِي، حکیم بن جُبیر، حکیم بن دَیلَم، حماد بن أبِي سلیمان، حُمران بن أعیَن، حمید بن قیس مکِي، حُمید طویل، حنظله بن أبِي سفیان جُمحِي، خالد بن سلمه مخزومِي، خالد الحَذَّاء، خُصَیف بن عبدالرحمن جزرِي، أبِي الجَحَّاف داود بن أبِي عوف، داود بن ابی هند، ابی فرازه راشد بن کیسان، رباح بن ابی معروف مکی، ربیع بن أنس، ربیع بن صبیح، ربیعه بن ابی عبدالرحمن، رُکین بن ربیع، زبید یامِي، زبیر بن عدِي، زیاد بن اسماعیل مکی، زیاد بن علاقه، زید بن اسلم، زید بن جبیر، زید عمِي، سالم أفطس، سالم ابی نضر، سعد بن ابراهیم بن عبدالرحمن بن عوف، سعد بن اسحاق بن کعب بن عُجره، سعید بن إیاس جریرِي، ابی سنان سعید بن سنان شیبانِي صغیر، پدرش سعید بن مسروق ثورِي، سَلم بن عبدالرحمن نخعِي، ابی حازم سلمه بن دینار، سلمه بن کُهیل، سلمه بن نُبیط، سلیمان أعمَش، سلیمان تیمِي، سِماک بن حرب، سُمِي مولای ابی بکر بن عبدالرحمن، سهیل بن ابی صالح، شُبیب بن غَرقَده، شریک بن عبدالله بن ابی نَمِر، شعبه بن حجاج، صالح بن صالح بن حَيِّ، صالح مولای تَوأمَه، صفوان بن سلیم، ضحاک بن عثمان حزامِي، ابی سنان ضِرار بن مُره شیبانِي کبیر، طارق بن عبدالرحمن، طَرِيف ابی سفیان سعدِي، طُعمَه بن غَیلان، طلحه بن یحیی بن طلحه بن عبیدالله، عاصم بن بَهدَله، عاصم بن کُلَیب، عاصم أحول، عبدالله بن ابی بکر بن حَزم، عبدالله بن جابر بصرِي، عبدالله بن حسن بن حسن، عبدالله بن دینار، ابی زناد عبدالله بن ذکوان، عبدالله بن ربیع بن خُثیم، عبدالله بن سائب کوفِي، عبدالله بن سعید بن ابی سعید مَقبُرِي، عبدالله بن شُبرُمه، عبدالله بن شداد أعرج، عبدالله بن طاووس، عبدالله بن عبدالرحمن بن ابی حسین، عبدالله بن عثمان بن خثیم، عبدالله بن عطاء، عبدالله بن عون، عبدالله بن عیسی بن عبدالرحمن بن ابی لیلی، عبدالله بن ابی لبید، عبدالله بن محمد بن عقیل، عبدالله بن ابی نجیح، عبدالأعلی بن عامر، ابی قیس عبدالرحمن بن ثَروان، عبدالرحمن بن حارث بن عیاش بن ابی ربیعه، عبدالرحمن بن زیاد بن أنعُم أفریقِي، عبدالرحمن بن عابس بن ربیعه، عبدالرحمن بن عبدالله اصفهانِي، عبدالرحمن بن علقمه مکِي، عبدالرحمن بن قاسم بن محمد بن ابی بکر، عبدالعزیز بن رُفَیع، عبدالکریم بن مالک جزرِي، عبدالکریم ابی امیه بصرِي، عبدالملک بن ابی بشیر، عبدالملک بن ابی سلیمان، عبدالملک بن عبدالعزیز بن جُرَیج، عبدالملک بن عمیر، عبده بن ابی لُبابه، عبیدالله بن ابی زیاد، عبیدالله بن عمر عمرِي، ابی الحسن عبید بن حسن، عبید بن مهران مُکَتَّب، عبیدالصید، ابی رواع عثمان بن حارث، عثمان بن حکیم انصارِي، ابی حصین عثمان بن عاصم، ابی الیقظان عثمان بن عمیر، عثمان بن مغیره ثقفِي، عثمان بَتِّي، عطاء بن سائب، عکرمه بن عمار یمامِي، علقمه بن مرثد، علی بن أقمر، علی بن بَذِيمَه، علی بن زید بن جدعان، عمار دُهنِي، عماره بن قَعقاع، عمر بن سعید بن ابی حسن، عمر بن محمد بن زید، عمر بن یعلی عمرو بن دینار، عمرو بن عامر انصارِي، عمرو بن قیس مُلائِي، عمرو بن مُرَّه، عمرو بن میمون بن مهران، عمرو بن یحیی بن عماره، عمران بن مسلم بن ریاح ثقفِي، عمران بن مسلم جعفِي، عمران بارقِي، عمران قصیر، عمیر بن عبدالله بن بشر خثعمِي، عون بن ابی جُحیفه، علاء بن خالد أسدِي، علاء بن عبدالرحمن، علاء بن عبدالکریم یامِي، عیاش عامرِي، عیسی بن عبدالرحمن سلمِي، عیسی بن ابی عَزَّه، عیسی بن میمون جُرشِي، غالب أبی هُذَیل، غیلان بن جامع، فُرات قَزَّار، فِراس بن یحیی همدانِي، فُضیل بن عیاض، فضیل بن غَزوان، فضیل بن مَرزوق، فِطر بن خلیفه، قابوس بن ابی ظبیان، ابی هاشم قاسم بن کثیر، قیس بن مسلم، قیس بن وَهب، کُلیب بن وائل، لیث ابی سُلَیم، محارب بن دثار، محمد بن اسحاق بن یسار، محمد بن ابی ایوب ثقفِي، محمد بن ابی بکر بن حزم، محمد بن ابی حفصه، محمد بن راشد مَکحولِي، محمد بن زبیر حنظلِي، محمد بن سعید طائفِي، محمد بن طارق مکِي، محمد بن عبدالرحمن بن ابی ذِئب، محمد بن عبدالرحمن بن ابی لیلی، محمد بن عبدالرحمن مولای آل طلحه، محمد بن عَجلان، محمد بن عقبه برادر موسی بن عقبه، محمد بن عمر بن علی بن ابی طالب، محمد بن عمرو بن علقمه، ابی سعید محمد بن مسلم بن ابی الوَضاح مؤدب، ابی زبیر محمد بن مسلم مکِي، محمد بن مُکندر، مُخارق أحمسِي، مختار بن فلفُل، مُخَوَّل بن راشد، مزاحم بن زفر، مُصعب بن محمد بن شرحبیل، مُطَرِّف بن طَرِيف، معاویه بن اسحاق بن طلحه بن عبیدالله، معاویه بن صالح حضرمِي، معبد بن خالد، معمر بن راشد، مغیره بن مِقسَم ضبِي، مغیره بن نعمان، مقدام بن شریح بن هانئ، منصور بن حَیَّان أسدِي، منصور بن صفیه او پسر عبدالرحمن حجبِي بوده است، منصور بن معتمر، موسی بن ابی عائشه، موسی بن عبیده رَبَذِي، موسی بن عقبه، میسره بن حبیب، میسره أشجعِي، میمون ابی حمزه أعور، نُسَیر بن ذُغلوق، نَهشَل بن مُجَّمع ضَبِي، نوح بن ابی بلال، هارون بن عَنتره، هشام بن عائذ بن نصیب، هشام بن عروه، هشام ابی یعلِي، واصل أحدَب، وَبر بن ابی دُلَیلَه، وِرقاء بن إیاس، ابی همام ولید بن قیس سکونِي، یحیی بن ابی إسحاق حضرمِي، یحیی بن سعید انصارِي، یحیی بن هانِئ بن عروه مرادِي، یزید بن ابی زیاد، یزید بن یزید بن جابر، یَعلی بن عطاء، یونس بن عبید، ابی اسحاق سَبِيعِي، أبِي اسحاق شیبانِي، ابی بکر بن عبدالله بن ابی جَهم، ابی جعفر فراء، ابی جناب کلبِي، ابی جُویریه جَرمِي، ابی حیان تیمِي، ابی خالد دالانِي، ابی رَوق همدانِي، ابی سوداء نَهدِي، ابی شهاب حناط کبیر، ابی عقیل مولای عمر بن خطاب، ابی فَروه همدانِي، ابی مالک أشجعِي، ابی هارون عبدِي، ابی هاشم رُمانِي، ابی یحیی قَتَّات و ابی یَعفور عَبدِي حدیث روایت نموده، و از او أبان بن تَغلِب، ابراهیم بن سعد، ابواسحاق ابراهیم بن محمد فزارِي، احمد بن عبدالله بن یونس، ابوالجَوَّاب أحوَص بن جواب ضبِي، أسباط بن محمد قرشِي، إسحاق بن یوسف أزرق، اسماعیل بن علیه، أمیه بن خالد، بشر بن سَرِي، بشر بن منصور سلمِي، بکر بن عبدالله بن شَرود صَنعانِي، بکیر بن شهاب دامغانِي، ثابت بن محمد عابد، ثعلبه بن سهیل طُهَوِي، جریر بن عبدالحمید، جعفر بن بُرقان، جعفر بن عون، حارث بن منصور واسطِي، حسن بن محمد بن عثمان پسر دختر شَعبِي، حسین بن حفص اصفهانِي، حصین بن نُمیر، حفص بن غیاث، ابوأسامه حماد بن أسامه، حماد بن دُلیل مدائِنِي، حماد بن عیسی جُهنِي غریق الجحفه، حمید بن حماد بن خوار، خالد بن حارث هُجَیمِي بصرِي، خالد بن عمر قرشِي، خُصیف بن عبدالرحمن جزرِي، خلف بن تمِيم، خلاد بن یحیی، دُبَیس بن حُمَید ملائِي، روح بن عباده، زائده بن قدامه، زهیر بن معاویه، زید بن حُباب، زید بن ابی زرقاء موصلِي، سفیان بن عقبه برادر قَبیصه بن عقبه، سفیان بن عیینه، سلیمان بن بلال، سلیمان بن داود طیالِسِي، سلیمان أعمش، سهل بن هاشم بیروتِي، ابوالاحوص سلام بن سلیم، شعبه بن حجاج، شعیب بن اسحاق دمشقِي، شعیب بن حرب مدائنِي، صیفِي بن رِبعِي انصارِي، ابوعاصم ضحاک بن مَخلَد، ضمره بن ربیعه، طلحه بن سلیمان رازِي برادر اسحاق بن سلیمان، عباد سماک، ابوزبید عبثَر بن قاسم، عبدالله بن داود خُرَیبِي، عبدالله بن رجاء مکِي، عبدالله بن مبارک، عبدالله بن نمیر، عبدالله بن ولید عدنِي، عبدالله بن وهب، عبدالرحمن بن عمرو أوزاعِي، عبدالرحمن بن مهدِي، عبدالرحیم بن سلیمان، عبدالرزاق بن همام، عبدالملک بن عبدالرحمن بن هشام ذمارِي، عبده بن سلیمان، عبیدالله بن عبدالرحمن أشجعِي، عبیدالله بن عمرو رَقِي، عبیدالله بن موسی، عبید بن سعید أموِي، علی بن ابی بکر إسفَذنِي، علی بن جَعد، علی بن حفص مدائنِي، علی بن قادم، عمرو بن محمد عَنقَزِي، عیسی بن یونس، غالب بن فائد اسدِي قارِي، ابوهذیل غَسَّان بن عمر عِجلِي، ابونعیم فضل بن دُکین، فضل بن موسی سینانِي، فضیل بن عیاض، قاسم بن حکم عُرَنِي، قاسم بن یزید جَرمِي، قبیصه بن عقیه، مالک بن انس، برادرش مبارک بن سعید ثورِي، محمد بن اسحاق بن یسار، محمد بن بشر عَبدِي، محمد بن حسن اسدِي، محمد بن عبدالوهاب قناد، محمد بن عجلان، محمد بن کثیر عبدِي، ابوهَمَّام محمد بن مُحَبَّب دلال، محمد بن یوسف فریابِي، مِخلد بن یزید حَرَّانِي، مِسعَر بن کِدام، مصعب بن ماهان، مصعب بن مقدام، مُعاذ بن معاذ عنبرِي، معاویه بن هشام، معلَی بن عبدالرحمن واسطِي، معمر بن راشد، مهران بن ابی عمر رازِي، ابوحذیفه موسی بن مسعود نهدِي، مؤمل بن اسماعیل، نائل بن نَجیح حنفِي، نعمان بن عبدالسلام اصفهانِي، هارون بن مغیره رازِي، وکیع جراح، ولید بن مسلم، یحیی بن آدم، یحیی بن سعید قَطَّان، یحیی بن سلیم طائفِي، یحیی بن عبدالملک بن ابی غَنِيَّه، یحیی بن یمان، یزید بن ابی حکیم عدنِي، یزید بن زُریع، یزید بن هارون، یعلی بن عبید طنافِسِي، یوسف بن أسباط، یونس بن ابی یَعفور عبدِي، ابواحمد زبیرِي، ابوبکر حنفِي، ابوداود حَفَرِي، ابوسفیان معمرِي و ابوعامر عَقَدِي روایت کرده اند.(1، 2و 5)
   امام حافظ ابومحمد عبدالرحمن بن ابی حاتم رازی در کتاب الجرح والتعدیل می نویسد: از پدرم شنیدم، که می گفت: سفیان ثوری شخصیتی فقیه، حافظ، زاهد، امام اهالی عراق، استوارترین اصحاب ابی اسحاق و حافظ تر از شعبه بود، و وقتی در مسئله أی بین ثوری و شعبه اختلاف باشد، من قول ثوری را ترجیح می دهم.(9)
   امام محمد بن حبان بستِي در کتاب تقریب الثقات می نویسد: ابوعبدالله سفیان بن سعید ثورِي از جمله اتباع تابعین است، و ایشان چهار برادر به نام های سفیان، مبارک، حبیب و عمر بوده اند. سفیان ثوری از سرداران زمانه خود از روی فقاهت، پرهیزگاری، حفظ و درستکاری بوده، و درصلاح و پرهیزگاری مشهورتر از آن است، که به معرفی وی بپردازیم. وی در بصره در سال 161 هجری قمری در سن شصت و شش سالگی وفات نموده است.(3)
   خطیب ابوبکر بغدادی در تاریخ بغداد آورده است: سفیان ثوری امامی از ائمه مسلمین و عالمی از اعلام دین بود، او امامی است که احتیاج به تزکیه اش نیست، زیرا در وی صفاتی همچون استواری، حفظ، معرفت، ضبط، پرهیزگاری وزهد جمع گردیده است. سفیان ثوری چندین مرتبه به بغداد آمد، از جمله باری به جهت خروج به طرف خراسان از این شهر گذر کرد. می گویند: علت سفرش به خراسان به جهت آن بود، که یکی از اقاربش در بخارا وفات یافته بود، و او به جهت گرفتن میراثش به آن شهر می رفت. قاری احمد بن عمر بن بکیر از حسین بن احمد هروی و او از احمد بن محمد بن یاسین و او از احمد بن محمد بن عبدالرحمن سامی و او از ابومحمد عبدالله بن هناد خزاعی و او از یعلی بن عبید روایت نموده، که گفت: اولین جلسه سفیان در خراسان به بخارا بود. برایش گفته شد: چگونه بود این جلسه؟ گفت: برای سفیان عموی بود که در بخارا وفات یافته بود، و سفیان به جهت گرفتن میراث به بخارا آمده بود، و او در آن هنگام هژده ساله بود. ابوسعد مالینی از هبة الله بن حسن طبری و او از عبدالله بن عدی و او از احمد بن محمد بن مالک و او از عمران بن فیروز آملی و او از حامد مروزی روایت نموده که گفت: از عبدالله بن مبارک شنیدم، که می گفت: من از یکهزار و صد شیخ حدیث نوشتم، و از کسی بهتر از سفیان ثوری ننوشتم. احمد بن احمد قصری از محمد بن احمد بن سفیان و او از ابن سعید و او از عبدالله بن اسامه کلبی و او از محمد بن عبدالعزیز بن ابی زرمه و او از پدرش روایت نموده، که گفت: مردی به نزد امام ابوحنیفه آمد، و گفت: آیا تو هم همان های را روایت می کنی که سفیان روایت می کند؟ ابوحنیفه برایش گفت: آیا تو مرا امر می کنی که بگویم سفیان در روایت حدیث دروغ می گوید؟ اگر سفیان در زمان حضرت ابراهیم هم می بود مردم به او به جهت حدیث احتیاج داشتند.(3)
   ابن سعد در کتاب طبقات می نویسد: محمد بن عمر واقدی گفت: سفیان به سال نود و هفت هجری به روزگار خلافت سلیمان بن عبدالملک زاده شد، محدثی مورد اعتماد، امین، استوار، و پر حدیث و سخن او حجت بود، و همگان برای ما اتفاق نظر دارند، که او در شعبان سال یکصد و شصت و یک به روزگار خلافت مهدی در حالی که در شهر بصره مخفی بود، در گذشت.
   عفان بن مسلم از گفتۀ خالد بن حارث از سفیان ما را خبر داد، که حماد بن ابی سلیمان می گفته است: در این جوان شایستگی و نبوغی است، یعنی در سفیان.
   قبیصه بن عقبه ما را خبر داد، و گفت: از سفیان شنیدم، که می گفت: پدرم با من مدارا می کرد، و بر کار من نظارت می نمود، آنچه را از حدیث فرا می گرفتم، او را خوش نمی آمد، - به آن اندازه خشنود نبود. –
   خلف بن تمیم ما را خبر داد، و گفت: از سفیان شنیدم، که می گفت: دل خود را چنان می یابم، که در مکه و مدینه و همراه با قومی که غریب و فقط خانه و عبائی دارند، اصلاح می پذیرد.
   قبیصه بن عقبه ما را خبر داد، و گفت: مردی از گفتۀ سفیان ما را خبر داد، که می گفته است: این دانش – حدیث – را فرا گیرید، و چون فرا گرفتید، آن را نیکو حفظ کنید، و چون آن را حفظ کردید، آن را خود به کار بندید، و چون خود عمل کردید، و آن را به کار بستید، آن گاه آن را منشر سازید.
   بکار ما را خبر داد، و گفت: سفیان ثوری بسیار عرضه می داشت: بارخدایا! از گزند به سلامت دار به سلامت.
   گوید: یحیی بن ابی بُکیر می گفت: از شعبه شنیدم که می گفت: سفیان هر حدیثی را که از سُدِّي برای من نقل می کرد، همان گونه بود، که اگر از خود سدی هم می پرسیدم، بی کم و کاست و فزونی همان گونه بود. گوید: نقل می کردند که: سفیان یک بار از یکی از حکمرانان مال و صله أی گرفت، و پذیرفت، و سپس آن کار را رها کرد، و از هیچ کس هیچ چیز نمی پذیرفت، او به یمن رفت، و بازرگانی می کرد، و سرمایه خود را میان گروهی از یاران خود پخش می کرد، که برای او کالا خرید و فروش کنند، و همه ساله در مراسم حج شرکت می کرد، و آنان را می دید، و حساب می کرد، و سودی را که برده بودند می گرفت، سرمایه او حدود دویست دینار بود، سفیان فقط یک پسر داشت، و فرزند دیگری نداشت، و سفیان می گفت: در دنیا چیزی دوست داشتنی تر از او برای من نیست، و خوش می دارم از او بر مرگ پیشی بگیرم – پیش از او بمیرم. – گوید: قضا را آن پسر مرد، و سفیان پس از مرگ پسرش همه اموال خود را برای خواهر و پسر خواهر خود قرار داد – به آن دو صلح کرد. – در نتجه میراثی برای برادر خود مبارک بن سعید بر جای ننهاد. گوید: حکومت به جستجوی سفیان پرداخت، و او به مکه رفت. امیرمؤمنان مهدی عباسی به محمد بن ابراهیم( بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس معروف به امام از امیران عباسی، که دوبار والی مکه بوده است) نامه نوشت، که به جستجوی او بپردازد. محمد بن ابراهیم کسی پیش سفیان فرستاد، و او را از موضوع آگاه ساخت، و گفت: اگر می خواهی پیش ایشان بروی، خود را آشکار ساز، تا تو را پیش آنان بفرستم، و اگر نمی خواهی خود را پوشیده دار. گوید: سفیان خود را پوشیده داشت، و محمد بن ابراهیم به ظاهر به جستجوی او پرداخت، و دستور داد، جارچی در مکه جار بزند، که هرکس سفیان را بیاورد، برای او چه پاداشی خواهد بود، بدین گونه سفیان همچنان در مکه پوشیده زندگی می کرد، و فقط برای اهل علم و کسانی که از آنان بیم نداشت آشکار می شد.
    عبدالرحمن بن اسحاق از گفتۀ سعید بن سلیمان و او از ابوشهاب حناط مرا خبر داد، که می گفته است: خواهر سفیان ثوری همراه من کیسه أی که در آن نان روغنی خشک و کلوچه بود، برای سفیان که در آن هنگام در مکه بود فرستاد، من چون به مکه رسیدم، از مردم دربارۀ سفیان پرسیدم. مرا گفتند: او گاهی پشت کعبه و حدود در گندم فروشان می نشیند. من همان جا پیش او رفتم، و او را دیدم، بر پشت خوابیده است، من که با او دوست بودم، سلامش دادم، ولی او پاسخ سلام مرا آن چنان که از او انتظار داشتم نداد، و حال مرا هم بدان گونه که باید نپرسید، من گفتم: خواهرت همراه من کیسه أی که در آن کلوچه و نان روغنی خشک است، برای تو فرستاده است. همان دم برخاست، و بر جای خود درست نشست، و گفت: زود آن کیسه را به من بده، من گفتم: ای ابوعبدالله من دوست تو هستم، پیش تو آمدم، سلامت دادم، آن چنان که شاید و باید پاسخ ندادی، و همین که تو را آگاه ساختم، که کیسه أی محتوی نان خشک و کلوچه که به چیزی نمی ارزد آورده ام، برجستی و نشستی و با من سخن گفتی. سفیان گفت: ای ابوشهاب! بر من خرده مگیر، و مرا سرزنش مکن، که امروز سومین روزی است، که هیچ خوراکی را نچشیده ام، من عذر او را پذیرفتم.
   گویند: چون سفیان در مکه از جستجو و تعقیب ترسید، و به ستوه آمد، آهنگ بصره کرد، و چون به آن شهر رسید، نزدیک خانه یحیی بن سعید قطان فرود آمد، و منزل ساخت. سفیان به یکی از ساکنان آن خانه گفت: آیا نزدیک شما کسی از اهل حدیث زندگی می کند؟ او گفت: یحیی بن سعید قطان همین جا منزل دارد. سفیان گفت: او را پیش من بیاور. او رفت و یحیی بن سعید را پیش سفیان آورد. سفیان به یحیی گفت: من شش هفت روزی است که این جایم. یحیی او را به خانه دیوار به دیوار خانه خود برد، و میان خانه خود و آن خانه دری گشود. یحیی محدثان بصره را پیش سفیان می آورد، که بر او سلام می دادند، و از او حدیث می شنیدند، از جمله کسانی که پیش او می آمدند، جریر بن حازم، مبارک بن فضاله، حماد بن سلمه، مرحوم عطار، حماد بن زید و دیگران بودند. عبدالرحمن بن مهدی هم به حضور سفیان آمد، و ملازم او شد. در آن روزها یحیی و عبدالرحمن حدیث های را که سفیان نقل می کرد، می نوشتند. آن دو با ابوعوانه هم گفتگو کردند، که پیش سفیان بیاید. ابوعوانه خود داری کرد، و گفت: چگونه پیش مردمی بیایم، که مرا نمی شناسند؟ و چنان بوده که ابوعوانه در مکه به سفیان سلام داده بوده است، و سفیان پاسخ او را نداده بود. و چون در این باره با سفیان سخن گفته شد، پاسخ داده بود، که من او را نمی شناسم؟ گوید: و چون سفیان ترسید، که جایگاه او در بصره و همسایگی او با یحیی بن سعید آشکار شود، به یحیی گفت: مرا از این جا به جای دیگر منتقل کن. یحیی او را به خانه هیثم بن منصور عرجی که از قبیلۀ سعد بن زید بن مناة بن تمیم بود منتقل ساخت، و سفیان همواره میان ایشان مقیم بود.
   گوید: حماد بن زید دربارۀ دوری جستن او از درگاه حاکم با او سخن گفت، که این کار اهل بدعت است، وانگهی دربارۀ تو از ایشان بیمی نیست، سرانجام سفیان و حماد بن زید هر دو تصمیم گرفتند به بغداد بروند. گوید: سفیان به مهدی نامه نوشت، یا به یعقوب بن داود(از وزیران بزرگ عباسیان که همه کار های مهدی عباسی را بر عهده داشت) و در نامه نخست نام خود را نوشت، به سفیان گفته شد، آنان از این کار خشمگین می شوند، نامه را تغیر داد، و نام ایشان را مقدم بر نام خود نوشت، پاسخ نامه اش رسید، که در آن سخن از مقرب و گرامی داشتن و نصایح او را شنیدن و اطاعت کردن رفته بود. سفیان آماده  برای رفتن پیش ایشان بود، که تب کرد و سخت بیمار شد، و چون مرگش نزدیک شد، بی تابی کرد. مرحوم بن عبدالعزیز او را گفت: ای ابوعبدالله این بی تابی چیست؟ که تو به پیشگاه پروردگاری می روی، که او را عبادت می کرده أی. سفیان آرام گرفت، و گفت: بنگرید چه کسانی از یاران کوفی ما این جا هستند. به آبادان کسی را گسیل داشتند، که عبدالرحمن بن عبدالملک بن أَبجَر و حسن بن عیاش برادر ابوبکر بن عیاش پیش او آمدند. او به عبدالرحمن بن عبدالملک وصیت کرد، و او را سفارش کرد، بر پیکرش نماز بگزارد. عبدالرحمن و حسن پیش سفیان ماندند، تا درگذشت. جنازۀ او را بدون آگاهی و به صورت ناگهانی برای مردم بصره بیرون آوردند، و چون مردم بصره خبر مرگ او را شنیدند، برای تشیع او حاضر شدند، عبدالرحمن بن عبدالملک که مردی نکوکار بود، و سفیان او را برگزیده بود، بر پیکرش نماز گزارد، عبدالرحمن همراه خالد بن حارث و کسان دیگری جز آن دو به گور درآمدند، و پیکر سفیان را به خاک سپردند. عبدالرحمن و حسن بن عیاش سپس به کوفه رفتند، و خبر مرگ سفیان را که خدایش رحمت کناد، به کوفیان دادند.(11)
   مسعودی در کتاب مروج الذهب از قول قعقاع بن حکیم می نویسد: قعقاع گوید: نزد مهدی خلیفه بودم، سفیان ثوری را آوردند، و چون داخل شد، سلام گفت، سلام عادی و معمول، نه تسلیم به خلافت، چنانکه رسم سلام بر خلفاء بود، ربیع در پشت سر خلیفه ایستاده بود، بر شمشیر خویش تکیه کرده، و چشم بر فرمان دوخته، مهدی با روئی گشاده متوجه سفیان شد، و گفت: از ما گریزی، و بدین جا و بدان جا پنهان شوی، و گمان بری که اگر ما را نسبت به تو سوء قصدی باشد، بر تو دست نیابیم، اینک بنگر که بر تو دست یافتیم، آیا نترسی که در بارۀ تو بهوای خویش حکم رانیم. سفیان گفت: اگر بر من حکم توانی راندن، آن پادشاه قادر نیز که حق و باطل را از هم جدا کند، حکم خویش تواند راند. ربیع گفت: یا امیرالمؤمنین! آیا رسد این نادان را با تو چنین سخن گفتن، دستوری ده تا گردن وی بزنم. مهدی گفت: خاموش، که امثال این مرد خواهند، که ما آنان را کشیم، تا ما در سلک اشقیاء و آنان در زمرۀ سعدا درآیند، او را فرمان قضای کوفه نویسید، و هیچ کس را بر وی حق تعرض نباشد. عهد بنویشتند، و با سفیان دادند، و او بیرون شد، و فرمان در دجله افکند، و خود بگریخت، و متواری گشت، چنانچه هرگز وی را نیافتند. آورده اند: آن گاه که وی حکم قضای کوفه به دجله غرق کرد، قضای کوفه شریک بن عبدالله نخعِي را دادند، و چون بپذیرفت، شاعر گفت:
                           تَحَرَّزَ سُفیُان وَ فَازَ(و فر) بِدِینِهِ       وَ امسی شَرِيک مرصداً للدَّرَاهِم
ترجمه: روی گردانید سفیان و برای دینش (فرار کرد) – و کار را انجام داد شریک و دریافت درهم ها را
   (سفیان ثوری) گوید: در یکی از سال ها که به مکه شده بودم، بزیارت حضرت صادق جعفر بن محمد رفتم، و مکان وی پرسیدم، و مرا راه نمودند، برفتم، و در بکوفتم. گفت: کیست؟ گفتم: صاحب تو سفیان. در گشود، و فرمود: مرحبا یا سفیان! از سوی شمال آئی. گفتم: آری، یا ابن رسول الله! چگونه است که از مردم کناره جسته أی؟ فرمود: ای سفیان! فَسَدَالزَّمَان وَ تَغَیَّرَالأخوَان وَ تَقَلَّبَ الأَعیَان، فَرَأِتُ الإنفَرَاد أسکن لِلفُؤاد.ترجمه: روزگار فاسد شده، برادران تغیر کرده و برجسته گان منقلب گشته اند، دیدم که تنهائی برایم آرامش بخش و تسکین کننده است. گفتم: بلی. برایم گفت: بنویس:
      ذَهَبَ الوَفَاءُ ذِهَابَ أَمسِ الذَّاهِبِ     وَالنَّاسُ بَینَ مُخَاتِلٍ وَ مُوَارِبِ      یَفشُونَ بَینَهُمُ المَؤَدَّةَ وَ الصَّفَا     وَ قُلُوبُهُم مَحشُوَّةٌ بِعَقَارِبِ
ترجمه: وفا از میان رفته است چنان که دیروز گذشته است، و مردم با فریب کاری به همدیگر زیان می رسانند، در ظاهر در بین خود از دوستی و یکرنگی صحبت می کنند، در حالی که دل های شان پر از گژدم های گزنده است.(12)
   ابی العباس احمد بن محمد بن ابراهیم بن ابی بکر بن خلکان در کتاب وفیات الاعیان می نویسد:ابوعبدالله سفیان بن سعید ثوری کوفی  امام در علم حدیث و دیگر علوم بوده، و تمام مردم بر دیانت، پرهیزگاری، زهد و ثقه بودنش اتفاق نظر دارند. او یکی از ائمه مجتهدین است،  و بروایتی ابوالقاسم جنید رحمة الله علیه در فقه بر مذهب او می رفت. یونس بن عبید می گوید: من کوفی بهتر از سفیان ندیدم. گفتند:  تو سعید بن جبیر و فلان و فلان را دیدی. گفت: من کوفی بهتر از سفیان ندیدم. عبدالرحمن بن مهدی می گوید: من مردی عاقلتر از مالک ندیدم، و نیز مردی ناصح تر بر امت حضرت محمد(ص) از عبدالله بن مبارک ندیدم، و هم چنین دانا تر بر حدیث از سفیان ندیدم و سخت گیر تر از شعبه هم ندیدم. عبدالرحمن بن مهدی می گوید: وقتی که سفیان به بصره آمد، و سلطان در طلبش بود، به باغ های بصره رفت، و برای حفاظت از میوه جات باغ ها به کار گماشته شد. روزی تعدادی از کسانی که مشغول جمع آوری عشر بودند، به باغ محل کار سفیان آمدند، او را دیدند، و برایش گفتند: اهل کجا هستی یا شیخ؟ گفت: از اهالی کوفه هستم. گفتند: به ما بگو، خرما های بصره شیرین تر است، یا خرما های کوفه؟ سفیان گفت: از خرما های بصره نچشیدم، اما خرما های سابری کوفه شیرین است. گفتند: ای شیخ! ما از تو انتظار نداشتیم، که دروغ بگوئی، سگ ها و انسان ها اعم از نیکوکار و بدکار هر لحظه از این خرما ها می خورند، و این قابل باور است، که تو از آن ها تا به حال نچشیده ای! و به صاحب باغ مراجعه نمودند و او را از این قصۀ تعجب آور خبر کردند. صاحب باغ گفت: به داغ مادران تان بنشینید، اگر راست بگوئید، او سفیان ثوری است، همان که امیرالمومنین به طلبش است، خبر به عاملین دولت رسید، اما باز هم بر او دست نیافتند. می گویند: سفیان را به نزد مهدی خلیفه عباسی بردند، اما او با الفاظی شدیدی با مهدی صحبت کرد. عیسی بن موسی(بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس عباسی) برایش گفت: تو که مردی از ثور هستی، با امیر المومنین با چنین الفاظی صحبت می کنی! سفیان برایش گفت: کسی که اطاعت خداوند را بنماید، اگر از ثور هم باشد، بهتر است، از کسی که به حضور پروردگارش مرتکب عصیان و گناه گردد، اگرچه از قوم تو باشد. گفته شده است که: مهدی (سومین خلیفه عباسی) برای خیزران (دختر عطاء همسرش معروف به ملکه ذکیه مادر هارون الرشید و هادی که زنی زیباروی، قشنگ، هوشیار، زرنگ، باکرامت، دوست دار مردم و در عین حال خودخواه و جاه طلب بود) گفت: می خواهم ازدواج نمایم.... خیزران برایش گفت: برای تو زن گرفتن بر بالای من حلال نیست. مهدی گفت: چرا؟ خیزران برایش گفت: کسی را بگو که بین من و تو قضاوت کند. مهدی گفت: آیا راضی هستی که در بین ما و تو سفیان ثوری قضاوت نماید؟ خیزران گفت: بلی. سفیان ثوری را برای قضاوت طلب کردند. مهدی گفت: مادر رشید را گمان بر آن است، که بر من حرام است، که بر بالایش همسر دیگری بیاورم، در صورتی که خدای عزوجل فرموده است: (فَأنکِحُوا مَا طَابَ لَکُم مِنَ النِّسَآءِ مَثنَی وَ ثُلَاثَ وَ رُبَاع.) ترجمه: با دو یا سه یا چهار تا ازدواج کنید. سوره نساء آیه سوم. و بعد مهدی خاموش شد. سفیان برایش گفت: آیه را تمام کن. و این گفتۀ خداوند تبارک و تعالی را اراده داشت، که می فرماید: (فَإِن خِفتُم أَلَّا تَعدِلُوا فَوَاحِدَةً.) ترجمه: اگر هم می ترسید، که نتوانید میان زنان دادگری را مراعات دارید، به یک زن اکتفاء کنید. سوره نساء آیه سوم. و تو عدالت نمی کنید. مهدی امر کرد تا برای سفیان ده هزار درهم بدهند، او سربازد و پول ها را قبول نکرد. سفیان بن عیینه گفت: هیچ کس را به حلال و حرام دانا تر از سفیان ندیدم. عبدالله بن مبارک می گفت: بر روی زمین اعلم از سفیان نشناسم. گفته اند: عمر بن خطاب به روزگار خویش سر و پیشوای خلق بود، و پس از وی عبدالله بن عباس در زمان خویش این مقام را داشت، و بعد از او شعبی در عهد خود دارای این رتبت بود، و بدنبال او سفیان در عصر خود این مکانت یافت.(6)
   سفیان ثوری یکی از عرفای بزرگ مسلمان بوده، شیخ فریدالدین عطار در کتاب تذکرة الاولیاء در بارۀ او چنین آورده است: آن تاج دین و دیانت، آن شمع زهد و هدایت، آن علماء را شیخ و پادشاه، آن قدماء را حاجب درگاه، آن قطب حرکت دَوری، امام عالم سفیان ثوری، رحمة الله علیه، از بزرگان دین بود. او را امیرالمؤمنین گفتندی – هرگز خلافت ناکرده – و مقتدای به حق بود و صاحب قبول، در علم ظاهر و باطن نظیر نداشت، و از مجتهدان پنج گانه بود، و در وَرَع و تقوی به نهایت رسیده بود، و ادب و تواضع به غایت داشت، و بسیار مشایخ کبار دیده بود، و از اول کار تا به آخر از آنچه بود، ذره أی برنگشت.
   چنان که نقل است که ابراهیم او را بخواند که: بیا تا سماع حدیث کنیم. در حال بیامد. ابراهیم گفت: مرا می بایست تا خُلق او بیازمایم. و از مادر در ورع پدید آمده بود.
   چنان که نقل است، یک روز مادرش بر بام رفته بود، و از بام همسایه انگشتی ترشی در دهان کرد. چنان که سر بر شکم مادر زد، که مادر را در خاطر آمد، تا برفت و حلالی خواست.
   و ابتدای حال او آن بود، که یک روز به غفلت پای چپ در مسجد نهاد، آوازی شنید که یا ثور!(گاو نر) ثوری از آن سبب گفتند، چون آن آواز شنید، هوش از وی برفت، چون به هوش آمد، محاسن خود بگرفت، و تپانچه بر روی خود می زد، و می گفت: چون پای به ادب در مسجد ننهادی، نامت را از جریدۀ انسان محو کردند. هوش دار تا قدم چگونه می نهی!
   نقل است که پای در کشزاری نهاد، آواز آمد که: یا ثور! بنگر تا چه عنایت بُوَد، در حق کسی که گامی بر خلاف سنت بر نتواند داشت. چون به ظاهر بدین قدر بگیرندش، سخن باطن او که تواند گفت؟ و بیست سال بر دوام به شب هیچ نخفت.
   نقل است که گفت: هرگز از حدیث پیغمبر صلی الله علیه و سلم نشنیدم که نه آن را کار بستم، و گفتی: ای اصحاب حدیث! زکوة حدیث بدهید. گفتند: حدیث را زکوة چیست؟ گفت: آن که از دویست حدیث به پنج حدیث کار کنید.
   نقل است که خلیفۀ عهد پیش او نماز می کرد، و در نماز با محاسن حرکتی می کرد. سفیان گفت: این چنین نماز نبود، و این نماز را فردا در عرصات چون رگویی(پارچه کهنه) پلید بر رویت باز زنند. خلیفه گفت: آهسته تر گوی. گفت: اگر من از چنین مهمی دست بدارم، در حال بولم خون شود. خلیفه آن از وی در دل گرفت، فرمود که داری فرو برند، و او را بر دار کنند، تا دگر هیچ کس پیش من دلیری نکند. آن روز که آن دار می زدند، سفیان سر بر کنار بزرگی نهاده بود، و پای بر کنار سفیان بن عیینه نهاده بود، و در خواب شده، این دو بزرگ را این حال معلوم شد، با یکدیگر گفتند: او را خبر نکنیم از این حال. او خود بیدار بود، گفت: چیست حال؟ ایشان حال باز گفتند، و دلتنگی بسیار می نمودند. سفیان گفت: مرا در جانِ خویش چندین آویزش نیست. و لکن حق کار های دنیا بباید گزارد. پس آب در چشم آورد، گفت: بار خدایا! بگیر ایشان را - گرفتنی عظیم. همین که این دعا گفت در حال خلیفه بر تخت بود، و ارکان دولت بر حواشی نشسته بودند، طراقی(طراق: صدای که از شکستن یا ترکیدن یا کوفتن چیزی برآید) در آن سرای افتاد و خلیفه با ارکان دولت به یکبار بر زمین فرو شدند، و آن دو بزرگ گفتند: دعایی بدین مستجابی و بدین تعجیلی؟ سفیان گفت: آری! ما آب روی خود بدین درگاه نبرده ایم.
   نقل است که خلیفۀ دیگر بنشست  - معتقد سفیان بود – چنان افتاد که سفیان بیمار شد، خلیفه طبیبی ترسا داشت، سخت استاد و حاذق. پیش سفیان فرستاد، تا معالجت کند. چون قاروۀ(شیشه أی که ادرار بیمار را برای معالجه یا تجزیه در آن می کنند) او بدید، گفت: این مردی است که از خوف خدای جگر او خون شده است، و پاره پاره از مثانه او بیرون می آید. پس آن طبیب ترسا گفت: در دینی که چنین مردی بود، آن دین باطل نبود. در حال مسلمان شد. خلیفه گفت: پنداشتم  که طبیب به بالین بیمار می فرستم، خود، بیمار را پیش طبیب می فرستادم.
   نقل است که سفیان را در حال جوانی پشت کوژ شده بود. گفتند: ای امام مسلمانان! تو را هنوز وقت این نیست. او پاسخ داد – از آن که او را ذکر حق پروای خلق نبودی – تا روزی الحاح(اصرار و پافشاری) کردند. گفت: مرا استادی بود، و مردی سخت بزرگ بود، و من از وی علم می آموختم، چون عمرش به آخر رسید، و کشتی عمرش به گرداب اجل فروخواست شد، من بر بالین او نشسته بودم، ناگاه چشم باز کرد، و مرا گفت: ای سفیان! می بینی که با ما چه می کنند؟ پنجاه سال است تا خلق را راه راست می نماییم، و به درگاه حق می خوانیم، اکنون مرا می رانند، و می گویند: برو که ما را نمی شناسی(شایستۀ ما نیستی) و گویند، که گفت: سه استاد را خدمت کردم، و علم آموختم، چون کار یکی به آخر رسید، جهود شد، و در آن وفات کرد، دیگر تَمَجَّسَ، ثالث تَنَصَّرَ، از آن ترس طراقی از پشت من بیامد، و پشتم شکسته شد.
   نقل است که یکی دو بدرۀ زر پیش او فرستاد، و گفت: بستان که پدرم دوست تو بود، و او مرید تو بود، و این وجهی حلال است، و از میراث او پیش تو آوردم. به دست پسر داد، و باز فرستاد، و گفت: بگوی که دوستی من با پدرت از بهر خدای بود. پسر سفیان گفت: چون باز آمدم، گفتم: ای پدر! دل تو مگر از سنگ است؟ می بینی که عیال دارم، و هیچ ندارم، بر من رحم نمی کنی؟ سفیان گفت: ای پسر! تو را می باید که بخوری، و من دوستی خدای به دوستی دنیا نفروشم، که به قیامت درمانم.
   نقل است که هدیه أی پیش سفیان آوردند، و قبول نکرد. (آورنده)گفت: من از تو هرگز حدیث نشنیده ام. سفیان گفت: برادرت شنیده است، ترسم که به سبب مالِ تو دلِ من بر او مشفق تر شود از دیگران، و این میل بود. و هرگز از کسی چیزی نگرفتی، گفتی اگر دانمی که در نمی مانم بگیرمی.
   و روزی با یکی به در سرای محتشمی می گذشت، آن کس بر آن ایوان نگریست، او را نهی کرد، بدو گفت: اگر شما در آن جا نگه نمی کردتی، ایشان چندین اسراف نکردندی، پس چون شما نظر می کنید، شریک باشید در مظلمت این اسراف.
   و او را همسایه أی وفات کرد، به نماز جنازۀ او شد، بعد از آن شنید، که مردمان می گفتند: او مردی نیکو بود. سفیان گفت: اگر دانستمی که خلق از او خشنود بگردند، به نماز جنازۀ او نرفتمی، زیرا که تا مرد منافق نشود، خلق از او خوشنود نگردند.
   و سفیان را عادت بود، که در مقصوره أی(جای ایستادن امام در مسجد) نشستی، چون از مال سلطان مجمره أی(بخوردان، عودسوز) پر عود ساختند، از آن جا بگریخت، تا بوی آن نشنود، و دیگر آن جا ننشست.
   نقل است که روزی جامۀ باژگونه پوشیده بود،  با او گفتند: خواست که راست کند، نکرد، و گفت: این پیراهن از بهر خدای پوشیده بودم، نخواهم که از برای خلق بگردانم، همچنان بگذاشت.
   نقل است که جوانی را حج فوت شده بود، آهی کرد. سفیان گفت: چهل حج کرده ام، به تو دادم، تا این آه به من دادی؟ گفت: دادم.آن شب به خواب دید که او را گفتند: سودی کردی که اگر به همۀ اهل عرفات قسمت کنی، توانگر شوند.
   نقل است که روزی در گرمابه آمد، غلامی أَمرَد درآمد. گفت: بیرون کنید او را که با هر زنی یک دیو است، و با هر امردی هژده دیو است، که او را می آرایند در چشم های مردان.
   نقل است که روزی نان می خورد، سگی آن جا بود، و بدو می داد. گفتند: چرا با زن و فرزند نخوردی؟ گفت: اگر نان به سگ دهم، تا روز پاسِ من می دارد، تا من نماز کنم، و اگر به زن و فرزند دهم، از طاعتم باز دارند.
   و روزی اصحاب را گفت: خوش و ناخوش طعام بیش از آن نیست که از لب به حلق رسید. این قدر – اگر خوش است و اگر ناخوش – صبر کنید تا خوش و ناخوش به نزدیک شما یکی بود، که چیزی بدین زودی بگذرد، بی آن صبر توان کرد.
   و از بزرگداشت او درویشان را چنان نقل کنند، که در مجلس او درویشان چون امیران بودندی.
   نقل است که یک بار در محملی بود و به مکه می رفت. رفیقی با او بود. او همۀ راه می گریست. رفیق گفت: از بیم گناه می گریی؟ سفیان دست دراز کرد، و کاه برگی برداشت، و گفت: گناه بسیار است، و لیکن گناهان من به اندازۀ این کاه برگ قیمت ندارد، از آن می ترسم که ایمان آورده ام با خود ایمان هست یا نه.
   و گفت: دیگران به عبادت مشغول شدند حکمت شان بار آورد.
   و گفت: گریه ده جزو است، نه جزو از آن ریا است، و یکی از بهر خدای است. اگر از آن یک جزو که از بهر خدا است، در سالی یک قطره از چشم بیاید بسیار بود.
   و گفت: اگر خلق بسیار جائی نشسته باشند، و کسی منادی کند{کسی} که می داند که امروز تا به شب خواهد زیست برخیزد، یک تن بر نخیزد، و عجب آن که اگر همۀ خلق را گویند که با چنان کاری که در پیش است، هرکه مرگ را ساخته اید برخیزد، یک تن بر نخیزد.
   و گفت: پرهیز کردن بر عمل دشوار تر است از عمل و بسی بود، که مرد عملی نیک می کند، تا وقتی که آن را در دیوان علانیه نویسند. پس بعد از آن چندان بدان فخر کند، و چندان باز گوید، که آن را در دیوان ریا نویسند.
   و گفت: چون درویش گرد توانگر گردد، بدانکه مرائی(ریاکار) است، و چون گرد سلطان گردد، بدانکه دزد است.
   و گفت: زاهد آن است، که در دنیا زُهد خود به فعل می آرد، و مُتزهَد آن است که زهد او به زبان بود.
   و گفت: زهد در دنیا نه پلاس پوشیدن است، و نه نان جوین خوردن است، و لیکن دل در دنیا نابستن است، و امل کوتاه کردن است.
   و گفت: اگر نزدیک خدای شوی با بسیاری گناه – گناهی که میان تو و خدای تو بود – آسانتر از آنکه یک گناه میان تو و بندگان او.
   و گفت: این روزگاری است که خاموش باشی و گوشه أی گیری. زَمَانَ السُّکُوت و لَزُومَ البَیُوت. یکی گفت: در گوشه أی نشینم، در کسب کردن چه گوئی؟ گفت: از خدای بترس که هیچ ترسگار را ندیدم که به کسب محتاج شد.
   و گفت آدمی را هیچ نیکوتر از سوراخی نمی دانم که در آنجا گریزد، و خود را ناپدید کند، که سلف کراهیت داشته اند، که جامۀ انگشت نمای پوشند – یا در کهنه یا در نو – بل که چنان می باید که حدیث آن نکنند. نهی عن الشُّهرتَین این است.
   و گفت: بهترین سلطانان آن است که با اهل علم نشیند، و از ایشان علم آموزد، و بدترین علماء آن که با سلاطین نشیند.
   و گفت: نخست عبادتی خلوت است، آنگاه طلب کردن علم، آنگاه بدان عمل کردن، آنگاه نشر آن علم کردن.
   و گفت: هرگز تواضع نکردم کسی را بیش از آنکه کسی را یک حرف از حکمت دیدم.
   و گفت: دنیا را بگیر از برای تن ..... و آخرت را بگیر از برای دل...
   و گفت: اگر گناه را کید بودی، هیچ کس از کید آن نرستی، و هر که خود را بر غیر خود فضل نهد او متکبر است.
   و گفت: عزیز ترین خلقان پنج اند: عالمی زاهد، فقیهی صوفی، توانگری متواضع، درویشی شاکر و شریفی سنی.
   و گفت: هر که در نماز خاشع نبود، نماز او درست نبود.
   و گفت: هر که از حرام صدقه دهد، و خیری کند، چون کسی بود که جامۀ پلید به خون بشوید یا به بول، آن جامه پلید تر شود.
   و گفت: رضا قبولِ مقدور است به شکر.
   و گفت: خُلق حسن آدمی خشم خدای بنشاند.
   و گفت: یقین آن است که متهم نداری خدای را در هر چه به تو رسد.
   و گفت: سبحان آن خدایی که می کُشد ما را و مال می ستاند، و ما او را دوست تر می داریم.
   و گفت: هر که را به دوستی گرفت به دشمنی نگیرد.
   و گفت: نفس زدن در مشاهده حرام است، و در مکاشفه حرام است، و در معاینه حرام است، و در خطرات حلال.
   و گفت: اگر کسی تو را گوید: نِعمَ الرَّجُلُ أَنتَ. این تو را خوشتر آید از آنکه گویند: بِئسَ الرَّجُلَ أَنتَ. بدان که هنوز مردی بَدی.
   و پرسیدند از یقین. گفت:  فعلی است در دل. هرگاه که معرفت درست شد، یقین ثابت گشت، و یقین آن است که هرچه به تو رسد، دانی که از حق به تو می رسد، تا چنان باشی که وعدۀ تو را چون عیان بود، بل که بیشتر از عیان، یعنی حاضر بود، بل که از این زیادت بود.
   پرسیدند که سید صلی الله علیه و سلم گفت: خدای را دشمن دارد اهل خانه أی را که در وی گوشت بسیار خورند. گفت: اهل غیبت را گفته است که گوشت مسلمانان خورند.
   نقل است که حاتم اصم را گفت: تو را چهار سخن گویم که از جهل است. یکی ملامت کردن مردمان را از نادیدن قضا است، و نادیدن قضا کافری است. دوم حسد کردن برادر مسلمان را از نا دیدن قسمت است، و نادیدن قسمت از کافری است. سوم مال حرام و شبهت جمع کردن از نا دیدن شمار قیامت است، و نادیدن شمار قیامت از کافری است. چهارم ایمن بودن از وعید حق و امید نا داشتن از وعدۀ حق، و نا دیده گرفتن این همه کافری است.
   نقل است که چون یکی از شاگردان سفیان به سفر شدی گفتی: اگر جائی مرگ ببینید، برای من بخرید. چون اجلش نزدیک آمد، بگریست، و گفت: مرگ به آرزو خواستم، اکنون مرگ سخت است، کاشکی همۀ سفر چنان بودی که به عصائی و رَکُوَه أی( مشک کوچک برای آب خوردن) راست شدی. وَ لَکِنَّ القُدُومَ عَلَی اللهِ شَدِيدٌ. به نزدیک خدای شدن آسان نیست، و هرگاه که سخن مرگ و استلای او شنیدِی، چند روز از خود برفتِی، و به هر که رسیدِ گفتی: إِستَعِدَّ لِلمَوت قَبلَ نُزُولِهِ. ساخته باش مرگ را پیش از آنکه تو را بگیرد. از مرگ چنین می ترسید و به آرزو می خواست، و در آن وقت یارانش می گفتند: خوشت باد در بهشت. و او سر می جنبانید که چه می گوئید؟ بهشت هرگز به من نرسد، یا به چون من کی دهند. پس بیماری او در بصره بود، و امیر بصره خواست تا جامگی(مستمری) به وی دهد، او را طلب کردند، در ستورگاهی بود، که رنج شکم داشت، و از عبادت یک دم نمی آسود، و آن شب حساب کردند، شصت بار آب درست کرده بود، و وضو می ساخت، و در نماز می رفت، بازش حاجت آمدی. گفتند: آخر وضو مساز. گفت: می خواهم تا عزرائیل درآید طاهر باشم نه نجس، که پلید به جناب حضرت روی نتوان نهاد.
   عبدالله مهدی گفت که سفیان گفت روی من بر زمین نه، که اجل من نزدیک آمد، رویش بر زمین نهادم، و بیرون آمدم، تا جمع را خبر کنم، چون باز آمدم، اصحاب همه حاضر بودند، گفتم: شما را که خبر داد؟ گفتند: ما در خواب دیدیم که به جنازۀ سفیان حاضر شوید.
   مردمان درآمدند، و حال بر وی تنگ شد، دست در زیر کشید، و همیانی هزار دینار بیرون آورد، و گفت: صدقه کنید. گفتند: سبحان الله. سفیان پیوسته گفتی دنیا را نباید گرفت، و چندین زر داشت، سفیان گفت: این پاسبانِ دینِ من بود، و دین خود را بدین توانستم داشت، که ابلیس بدین بر من دست نبرد، که اگر گفتی امروز چه خوری و چه پوشی؟ گفتمی: اینک زر! و اگر گفتی: کفن نداری؟ گفتمی: اینک زر! و وسواس او را از خود دفع کردمی، هرچند مرا بدین حاجت نبود. پس کلمه شهادت بگفت و جان تسلیم کرد، و گویند وارثی بود او را در بخارا، بمرد، علمای بخارا آن مال را نگاه داشتند. سفیان را خبر شد، عزم بخارا کرد، اهل بخارا تا لب آب استقبال کردند، و به اعزاز تمام در بخارا بردند، و سفیان هژده ساله بود، و آن زر بدو دادند، و آن را نگاه می داشت، تا از کسی چیزی نباید خواست، تا یقین شد، که وفات خواهد کرد، به صدقه داد، و آن شب که وفات کرد، آوازی شنیدند، که مات الوَرَعُ ماتَ الوَرَع. پس او را به خواب دیدند، گفتند: چون صبر کردی، با وحشت و تاریکی گور؟ گفت: گور من مرغزاری است از مرغزار های بهشت. دیگری به خواب دید، گفت: خدای با تو چه کرد؟ گفت: یک قدم بر صراط نهادم، و دیگری در بهشت. دیگری به خواب دید که در بهشت از درختی به درختی می پریدی، پرسید که این به چه یافتی؟ گفت: به وَرَع.
    نقل است که از شفقت که او را بود بر خلق خدای، روزی در بازار مرغکی دید در قفس که فریاد می کرد، و می تپید، او را بخرید، و آزاد کرد. مرغکی هر شب به خانۀ سفیان آمدی، سفیان همه شب نماز کردی، و آن مرغک نظاره می کردی، و گاه گاه بر وی می نشستی، چون سفیان را به خاک بردند، ان مرغک خود را بر جنازۀ او می زد، و فریاد می کرد، و خلق به های های می گریستند، چون شیخ را دفن کردند، مرغک خود را بر خاک می زد، تا از گور آواز آمد، که حق تعالی سفیان را به شفقتی که بر خلق داشت بیامرزیده، و آن مرغک نیز بمرد، و به سفیان رسید، رحمة الله علیه.(13)
منابع و مآخذ:
1 - سیر اعلام النبلاء – جلد دوم – از صفحه   408 الی صفحه 429 - به شماره 1087– تالیف امام ذهبی – عربی.
2 – تهذیب الکمال – جلد یازدهم – از صفحه 154 الی صفحه 169 – به شماره 2407 – تالیف حافظ جمال الدین مزِي – عربی.
3 – تاریخ بغداد – جلد دهم – از صفحه 219 الی صفحه 244 – به شماره 4716 – تالیف خطیب ابوبکر بغدادی – عربی.
4 – تقریب الثقات – صفحه 538 – به شماره 5575 – تالیف امام محمد بن حبان بستی – عربی.
5 – تهذیب التهذیب – جلد اول – صفحه 356، 357  و 358 – تالیف حافظ ابن حجر عسقلانی – عربی.
6 – وفیات الاعیان – جلد دوم – از صفحه 322 الی صفحه 326 – به شماره 266 – تالیف ابی العباس ابن خلکان – عربی.
7 – اعلام زرکلی – جزء سوم – صفحه 104 و 105 – حرف سین – تالیف خیرالدین زرکلی – عربی.
8 – شذرات الذهب – جلد اول – صفحه 405، 406 و 407 – تالیف ابن عماد حنبلی – عربی.
9 – الجرح والتعدیل – جلد چهارم – صفحه 208، 209، 210 و 211 – به شماره 6088/ 969 – تالیف ابن ابی حاتم رازی – عربی.
10 – کشف الظنون – جلد پنجم – صفحه 318 – تالیف حاجی خلیفه – عربی.
11 – طبقات – جلد ششم – صفحه 828، 829، 830 و 831 – تالیف محمد بن سعد – ترجمه دکتر محمود مهدوی دامغانی – فارسی.
12 – لغت نامه دهخدا – جلد اول – صفحه 759، 760 و 761 – تالیف علامه علی اکبر دهخدا – فارسی.
13 – تذکرة الولیاء – از صفحه 225 الی صفحه 233 – شماره 16 – تالیف شیخ فریدالدین عطار نیشابوری – فارسی.
14 – ویکیبیدیا الموسوعة الحرة(دائرة المعارف عربی) آخرین تعدیل 24 جون 2018 ساعت 25/23 دقیقه – عربی.
15 – سایت اهل سنت جاسک – بزرگمردان جهان اسلام – سفیان ثوری – نویسنده سید محمد – ترجمه: مسعود - فارسی.

أبوعبدالله جعفر بن محمد رودکِي

أبوعبدالله جعفر بن محمد بن حکیم بن عبدالرحمن بن آدم رودکی سمرقندی ملقب به پدر شعر فارسی یکی از اولین شعرای زبان فارسی و شخصیتی ماهر در علم موسیقی بود. موصوف بتاریخ چهارم ماه دی(جدی) سال 237 هجری خورشیدی برابر با 11 رمضان سال 244 هجری قمری و مطابق به 25 دسامبر سال 858 میلادی در روستای پنج ناحیه رودک در دو فرسخی سمرقند پا بعرصه وجود گذاشت.(7) کنیه رودکی در انساب سمعانی ابوعبدالله و در تذکرة الشعرای دولتشاه سمرقندی، آتشکدۀ آذر تالیف لطف علی بیگدلی و مجمع الفحاء تالیف رضاقلی خان هدایت طبرستانی ابوالحسن آمده است، اما دکتر ذبیح الله صفا در کتاب تاریخ ادبیات ایران همان ابوعبدالله را درست تر می داند.(4) قدر مسلم آن است که رودکی نابینا بوده است، اما عده أی مانند  محمد عوفی و نورالدین عبدالرحمن جامی این کوری را مادرزادی گفته اند، اما عده أی دیگر می گویند: رودکی در اول کور نبوده، اما چشمانش بعداً نابینا گردیده است، و این گروه نیز در چگونگی کوری او اختلاف نظر دارند، تعدادی می گویند: او را  در آن موج ضدیت با قرامطه متهم به قرمطی نموده، و کور کردنده اند، و عده ای دیگری گفته اند که بر اثر مریضی آب مروارید به چشمانش میله کشیدند، که به کوریش منجر شده است.(8) رودکی در هشت سالگی قرآن را حفظ نمود، و در مدرسه های سمرقند به آموختن دانش های متداوله آن روزگار پرداخت، وی شاعری دانش آموخته بود، و تسلط او بر واژگان فارسی چنان است، که در هر فرهنگ نامه أی از شعر او گواه می آورند.(7) رودکی از شعرای معروف دوره سامانیان بشمار می رود، و شعرش روان، ساده، دل انگیز و سرشار از شوق و ستایش لذات و شادی های زندگی است، زبان او از سادگی به زبان گفتار می ماند، تکرار فعل ها در شعر او پیداست، تخیل او نیرومند است، پیچیدگی در شعر او راه ندارد، و شادی گرائی، خردستائی، دانش دوستی، بی اعتبار دانستن جهان، و لذت جوئی در شعر او موج می زند، تصویر هایش زنده و طبیعت در شعر او جاندار است. پیدایش رباعی را به او نسبت می دهند. تعداد شعرهای رودکی را از صد هزار تا یک ملیون بیت دانسته اند، اما آنچه اکنون مانده بیش از هزار بیت نیست. از دیگر آثارش منظومه کلیه و دمنه است که محمد بلعمی آن را از عربی به پارسی برگرداند، و رودکی به خواسته امیر نصر و ابوالفضل بلعمی آن را به نظم پارسی درآورده است.(6) رودکی در دربار امیر نصر سامانی بسیار محبوب بود، و ثروت هنگفتی بدست آورد، چنانکه بقول نظامی عروضی هنگامی که همراه نصر بن احمد از هرات ببخارا می رفت، چهار صد شتر زیر بنۀ او بود. ابوالفضل محمد بلعمی پدر مؤرخ معروف ابوعلی محمد بن محمد بلعمی و وزیر امیر اسماعیل بن احمد سامانی می گوید: مانندی از برای رودکی در عرب و عجم نمی باشد.(2) رودکی عده أی از امراء و وزاء صفاری و سامانی و آل بویه از جمله امیر سعید نصر بن احمد بن اسماعیل سامانی، امیر شهید ابوجعفر احمد بن محمد بن خلف بن لیث صفاری معروف به بانویه که مردی دانشمند و مطلع از علوم و از مشوقان علماء، ادباء و شعراء بود، ماکان بن کاکی از سران دیالمه و ابوالفضل محمد بن عبیدالله بلعمی از دانشمندان و وزیران دورۀ سامانی را مدح نمود، اما در آخر عمر مورد بی مهری ممدوحین خود قرار گرفت، و ثروتش باقی نماند، در پیری تهی دست شد، بمؤنت زن و فرزند درماند، و به زادگاه خود روستای پنج رودک برگشت. و در همان جا در سال 329 هجری قمری برابر به 319 خورشیدی و مطابق به سال 941 میلادی درگذشت، و آرامگاه او امروز در روستای پنج رودک یا بنجکنت در 170 کیلومتری شمال شهر دوشنبه و در خاک جمهوری تاجیکستان قرار دارد.(7) رودکی پسری بنام عبدالله داشت، که کنیه وی منسوب به او ابوعبدالله است. رودکی موسیقی را در نزد ابوالعبک بختار آموخت، و  چنان در شعر و موسیقی مهارت و نبوغ داشت، و چنگ را به ظرافت و نکوئی می نواخت، که با خلق حالت افسونگرایانه توانست، باعث آن شود، که امیر نصر بن احمد سامانی با شنیدن شعر و آهنگ - بوی جوی مولیان - وی بدون کفش هرات را به مقصد بخارا ترک نماید. که داستان آن را نظامی عروضی سمرقندی در کتاب چهار مقاله خود آورده، و می نویسد: چنین آورده اند که: نصر بن احمد که واسطۀ عقد(گوهر کلان) آل سامان بود، و اوج دولت آن خاندان ایّام مُلک او بود، و اسباب تمَنُّع(استواری و قوی شدن) و علل ترَفُّع در غایت ساختگی(آمادگی) بود، خزائن آراسته، و لشکر جّرار، و بندگان فرمانبردار. زمستان به دارالملک بخارا مقام کردی، و تابستان به سمرقند رفتی، یا به شهری از شهرهای خراسان، مگر یک سال نوبت هری بود، بفصل بهار ببادغیس بود، که بادغیس خرَّم ترین چراخوارهای خراسان و عراق است، قریب هزار ناو هست، پر آب و علف، که هر یکی لشکری را تمام باشد. چون ستوران بهار نیکو بخوردند، و بتن و توش(قوت و توانائی) خویش باز رسیدند، و شایستۀ میدان و حرب شدند، نصر بن احمد روی بهری نهاد، و بدرِ شهر بمرغ سپید(مرغزار) فرود آمد، و لشکرگاه بزد، و بهارگاه بود، شمال(بادی که از طرف قطب و بنات النعش ورزد) روان شد، و میوه های مالن(روستی هم اکنون در ولسوالی گذره به همین نام موجود است اما در آن وقت به کل ولسوالی گذره اطلاق می شده است.) و کروخ در رسید، که امثال آن در بسیار جای ها بدست نشود، و اگر شود بدان ارزانی نباشد. آنجا لشکر برآسود، و هوا خوش بود، و باد سرد، و نان فراخ، و میوه ها بسیار، و مشمومات فراوان، و لشکری از بهار و تابستان برخورداری تمام یافتند از عمر خویش، و چون مهرگان درآمد، و عصیر(شیره) در رسید، و شاه سِفَرَم(نازبو) و حِماحِم(پودینه بستانی که برگش پهن باشد، و آن را حبق نبطی گویند) و اُقحُوان(شکوفۀ ریحان و بابونه) در دم(بقول مرحوم بهار شاید دمادم باشد، یعنی متوالی و پیاپی) شد، انصاف از نعیم جوانی بستدند، و داد از عنفوان شباب بدادند، مهرگان دیر در کشید، و سرما قوت نکرد، و انگور در غایت شرینی رسید، و در سوادِ(شهر، قریه ها و اراضی اطراف آن) هری صد و بیست لون انگور یافته می شود، هریک از دیگری لطیف تر و لذیذ تر، و از آن دو نوع است که در هیچ ناحیتِ ربع مسکون یافته نشود: یکی پرنیان و دوم کلنجریِ تنک پوست(نازک و لطیف) خُردتکس(خودشکن)، بسار آب، گویی که در او اجزاء ارضی نیست. از کلنجری خوشه أی پنج من و هر دانه أی پنج درمسنگ بیاید، سیاه چون قیر و شیرین چون شکر، و ازش بسیار بتوان(نتوان) خورد بسبب مائیتی(حلاوتی) که در اوست، و انواع میوه های دیگر همه خیار(دلکش و برگزیده). چون امیر نصر بن احمد مهرگان و ثمرات  او بدید، عظیمش خوش آمد، نرگس رسیدن گرفت، کشمش بیفکندند در مالن، و متقی برگرفتند،(یعنی ریسمان ببستند، و انگور را در جای باد و شمال قرار دادند) و آونگ ببستند(برگشتند)، و گنجینه ها پر کردند. امیر با آن لشکر بدان دو پاره دیه در آمد، که او را غوره و دروازه خوانند، سراهایی دیدند، هر یکی چون بهشت اعلی، و هر یکی را باغی و بستانی در پیش بر مهبِ(طرف) شمال نهاده زمستان آنجا مقام کردند، و از جانب سجستان نارنج آوردن گرفتند، و از جانب مازندران ترنج رسیدن گرفت، زمستانی گذاشتند در غایت خوشی، چون بهار درآمد، اسبان ببادغیس فرستادند، و لشکرگاه بمالن بمیان دو جوی بردند، و چون تابستان درآمد، میوه ها در رسید، امیر نصر گفت: تابستان کجا رویم؟ که از این خوشتر مقامگاه نباشد، مهرگان برویم، و چون مهرگان درآمد، گفت: مهرگان هری بخوریم و برویم، و همچنین فصلی بفصل همی انداخت، تا چهار سال برین برآمد، زیرا که صمیمِ(اصل) دولت سامانیان بود و جهان آباد، و ملک بی خصم، و لشکر فرمانبردار و روزگار مساعد، و بخت موافق. با این همه ملول گشتند، و آرزوی خانمان برخاست. پادشاه را ساکن دیدند، هوای هری در سر او و عشقِ هری در دل او. در اثناء سخن هری را ببهشت عدن مانند کردی، بلکه بر بهشت ترجیح نهادی، و از بهار چین زیادت آوردی. دانستند که سر آن دارد که این تابستان نیز آنجا باشد. پس سران لشکر و مهتران ملک بنزد استاد ابوعبدالله الرّودکی رفتند – و از ندماء پادشاه هیچ کس محتشم تر و مقبول القول تر از او نبود – گفتند: پنج هزار دینار ترا خدمت کنیم، اگر صنعتی بکنی، که پادشاه از این خاک حرکت کند، که دل ما آرزوی فرزند همی برد، و جان ما از اشتیاق بخارا همی برآید. رودکی قبول کرد، که نبض امیر بگرفته بود و مزاج او بشناخته. دانست که بنثر با او در نگیرد، روی بنظم آورد، و قصیده ای بگفت، و بوقتی که امیر صبوح کرده بود، درآمد، و بجای خویش بنشست، و چون مطربان فرو داشتند، او چنگ برگرفت، و در پردۀ عُشّاق این قصیده آغاز کرد:
   بوی   جوی   مولیان    آید   همی       یاد  یار  مهربان  آید    همی      ریگ آموی و درشتی های او        زیر  پایم  پرنیان  آید   همی
   آب جیحون از نشاط روی دوست       خنگ ما را تا میان آید  همی      ای بخارا! شاد باش و دیر زی        میر زی تو شادمان آید همی
   میر  ماه  است  و  بخارا  آسمان        ماه  سوی  آسمان   آید  همی      میرسرو است وبخارا  بوستان        سرو سوی بوستان آید  همی      
چون رودکی بدین بیت رسید امیر چنان منفعل گشت، که از تخت فرو آمد، و بی موزه پای در رکاب خنگ نوبتی(اسب کوتل) آورد، و روی ببخارا نهاد، چنانکه رانین(شلوار زرهی که به روز جنگ پوشند) و موزه تا دو فرسنگ از پی امیر بردند به برونه، و آن جا در پای کرد، و عنان تا بخارا هیچ باز نگرفت، و رودکی آن پنج هزار دینار مضاعف از لشکر بستد. و شنیدم بسمرقند بسنه اربع و خمس مائه از دهقان ابورجا احمد بن عبدالصمدالعابدی که گفت: جد من ابورجاء حکایت کرد، که چون در این نوبت رودکی به سمرقند رسید، چهار صد شتر زیر بنۀ او بود. و الحق آن بزرگ بدین تجمل ارزانی بود، که هنوز این قصیده را کس جواب نگفته است.(1)
   دولت شاه سمرقندی در کتاب تذکرة الشعراء می نویسد: استاد ابوالحسن رودکی در روزگار دولت سامانیه ندیم مجلس امیر نصر بن احمد بود، وجه تخلص وی رودکی گویند بدان جهت است که او را در علم موسیقی مهارتی عظیم بود،ه و بربط را نیکو نواختی، و بعضی گویند که رودک موضعی است از اعمال بخارا، و رودکی از آنجاست، فی الجمله طبعی کریم و ذهنی مستقیم داشته و از جملۀ استادان فن شعریست، و کتاب کلیه و دمنه را در قید نطم درآورده، و امیر نصر سامانی در حق او صلات گرانمایه است. و از اقسام شعر قصائد و مثنوی را نیکو می گوید، و استاد رودکی عظیم الشان و مقبول خاص و عام بوده، نقلست که چون رودکی درگذشت، دویست غلام هندو و ترک ترکه گذاشت، قیاس اموال دیگر ازین توان کرد، این قطعه از اشعار اوست:
                               دردا و حسرتا که مرا دَورِ روزگار                بی آلت و سلاح  بزد  راه  کاروان
                               چون دولتی نمود مرا محنتی فزون                بی کردن شگفت نبودست گر زمان(3)
   دکتر ذبیح الله صفا در تاریخ ادبیات ایران آورده که: عوفی گفته است: رودکی چنان ذکی و تیز فهم بود، که در هشت سالگی قرآن تمامت حفظ کرد، و قرائت بیاموخت، و شعر گفتن گرفت، و معانی دقیق می گفت، چنانکه خلق بوی اقبال نمودند، و رغبت او زیادت شد، و او را آفریدگار تعالی آوازی خوش و صوتی دلکش داده بود، و از ابوالعبک بختیار که در آن صنعت صاحب اختیار بود، بربط بیاموخت، و در آن ماهر شد. و امیر ابونصر او را بقربت حضرت خود مخصوص گردانید و کارش بالا گرفت.(4)
منابع و مآخذ:
1 – چهار مقاله – از صفحه 49 الی صفحه 53 – حکایت دوم – تالیف احمد بن عمر نظامی سمرقندی – تصحیح محمد قزوینی - فارسی.
2 – الانساب – جزء سوم – صفحه 102 و 103 – حرف راء – تالیف امام ابوسعد عبدالکریم سمعانی – عربی.
3 – تذکرة الشعراء – صفحه 31، 32 و 33 – تالیف دولت شاه سمرقندی – به اهتمام و تصحیح ادوار براون - فارسی.
4 – تاریخ ادبیات ایران - جلد اول – از صفحه 371 الی صفحه 389 – تالیف ذبیح الله صفا – فارسی.
5 – لغت نامه دهخدا – جلد هشتم – صفحه 12342 – تالیف علامه علی اکبر دهخدا – فارسی.
6 –هزاره ققنوس: ساسانیان تا سامانیان – صفحه 339 و 340 – تالیف محمود کویر - فارسی.
7 – ویکی پدیا دانشنامه آزاد – آخرین ویرایش 7 اوت 2018 ساعت 20/ 13 دقیقه – فارسی.
8 – دیوان رودکی سمرقندی – از صفحه 11 الی صفحه 18 – تالیف سعید نفیسی – فارسی. 

محمد بن إبراهیم جرجانِي

شیخ أبوعبدالله محمد بن ابراهیم بن جعفر یزدِي جرجانِي(گرگانِي) اصفهانِي معروف به کَیَّال عالمی برجسته، ثقه، صدوق، فقیه اصفهان و صاحب کتاب تلک الأمالِي الأَربَعِين می باشد. موصوف در سال 319 هجری قمری مطابق به سال 931 میلادی در گرگان متولد گردید، و در نیشابور به درجه رشد رسید، و در گرگان، یزد و اصفهان زندگی نمود، و از محمد بن حسین قَطَّان، عباس بن محمد بن قُوهیار، حاجب بن محمد طوسِي، محمد بن حسن محمد آبادِي، أبا العباس أصم، محمد بن عبدالله صفار، حسن بن یعقوب بخارِي و عده أی دیگر حدیث شنید، و از او ابوبکر محمد بن حسن بن سُلَیم قاضِي، عبدالرزاق بن عبدالکریم حسن آبادِي، حافظ ابومسعود سلیمان بن ابراهیم، ابوعمرو عبدالوهاب بن منده، سهل بن عبدالله غازِي، محمد بن احمد بن زَرَا، محمود بن جعفر کَوسَج، رئیس قاسم بن فضل ثقفِي، ابونصر عبدالرحمن بن محمد سمسار، رجاء بن عبدالواحد قولویه و تعدادی دیگر روایت کرده اند. نامبرده در ماه رجب سال 408 هجری قمری مطابق به سال 1018 میلادی به عمر 89 سالگی در اصفهان وفات یافته است.
منابع و مآخذ:
1 – سیر اعلام النبلاء – جلد سوم – صفحه 1181 و 1182 – به شماره 3812 – طبقه بیست و دوم – تالیف امام ابوعبدالله ذهبی – عربی.
2 – لسان المیزان – جلد ششم – صفحه 484 و 485 – به شماره 6352 – تالیف حافظ ابن حجر عسقلانِي – عربی.
3 – شذرات الذهب – جلد سوم – صفحه 332 و 333 – حوادث سال 408 هجری قمری – تالیف ابن عماد حنبلی – عربی.
4 – اعلام زرکلی – جلد پنجم – صفحه 295 – حرف میم – تالیف خیرالدین زرکلی - عربی.
5 - الموسوعة الحدیث – معلومات عن الراوِي – حیاة الراوِي – عربی.

محمد بن حسین قَطَّان نیشابورِي

شیخ ابوبکر محمد بن حسین بن حسن بن خلیل ملقب به قطان و از اهالی نیشابورمی باشد. موصوف شخصیتی عالم و فقیه خراسان در روزگارش بود، او از احمد بن ازهر، محمد بن یحیی ذهلِي، احمد بن یوسف سلمِي، أبا الأزهر عبدِي، أبا زرعه رازِي، احمد بن منصور مروزِي زاج، عبدالرحمن بن بشر بن حکم و هم ردیفان ایشان حدیث روایت نموده، و از او ابوبکر احمد بن اسحاق بن ایوب ضَبعِي، حافظ ابوعلِي حسین بن علِي، ابوعبدالله بن منده، محمد بن حسین علوِي، محمد بن ابراهیم جرجانِي، ابوطاهر محمد بن محمد بن مَحمِش زیادِي و دیگران روایت کرده اند. حافظ ابوعبدالله حاکم ذکر او را آورده، و می گوید: ابوبکر قطان شیخی صالح و فقیه نیشابوریین در بین مشایخ روزگارش بوده است، من در مجلس املایش حاضر شدم، اما از او چیزی را نیاورم. موصوف در ماه شوال سال 332 هجری قمری درگذشت.
منابع و مآخذ:
1 – سیر اعلام النبلاء – جلد سوم – صفحه 770 – به شماره 3013 – طبقه نوزدهم – تالیف امام شمس الدین ذهبی – عربی.
2 – الانساب – جلد چهارم – صفحه  519 – تالیف امام ابوسعد عبدالکریم سمعانی – عربی.
3 – شذرات الذهب – جلد سوم – صفحه 45 – حوادث سال 332 – تالیف ابن عماد حنبلی – عربی.

إبراهیم بن عبدالله هروی:

  -     حافظ استاد أبوإسحاق إبراهیم بن عبدالله بن حاتم هروِي ساکن بغداد شخصیتی متکلم، قارِي، صدوق و یکی از مشاهیر محدثین بوده، و اصل او از ه...